دست تنها بودم و یه عالمه هم کار داشتم
دبیر یکی از کلاس اولها نیومده بود
و بچه ها داشتن دیگه کم کم مدرسه را می گذاشتن رو سرشون و می خواستن بدون و برن که
یه فکری برا سرگرم کردنشون پیدا کردم . شاید یه فکر جدید :
سرزده یهویی رفتم تو کلاس (عادت دارن به این یهویی رفتنای من - بعضی وقتها خودشون این نقش را اجرا می کنن )
و گفتم دخترکها یه خودکار و کاغذ برادرین و بنویسین و روی تابلو نوشتم :
خدایا شکرت بابت :
۱-
۲ -
۳ -
۴ -
۵ -
۶ -
۷ -
و ازشون خواستم هر چی به ذهنشون رسید بدون فکر کردن فوری بنویسن
و نوشتن . منم نوشتم یه چندتایی
آخر دست خودم زیر شماره ها نوشتم و هم زمان گفتم :
وااااااااااااااااااااااااااای من نمی تونم بشمارم شما می تونین ؟؟
و یه بحث راه انداختیم در مورد همین موضوع
سرشون گرم شد و من یواشکی از کلاس اومدم بیرن
حالا لااقل سر و صداشون هم هدفمند بود هم کمتر ..........................
پی نوشت :
مدیریت آنچنان مهم است و اثرات شگرفی دارد٬ که در هر جائی که آثار مثبتی می بینیم ٬ رد پای مدیران موفق ٬ عالم ٬ مقتدر و جسور دیده می شود و البته هر جایی هم که مشکلات و معضلات و کلاف به هم پیچیده و نابسامانی و ... را می بینیم قطعاْ رد پای مدیران ترسو ٬ بی کفایت ٬ ضعیف و بی سواد به وضوح مشاهده می گردد .![]()
می اومدم تو مجازستان
یه روز گفتم خوبه سر بزنم به یه دوست قدیمی مجازی که خیلی وقت بود بهش سر نزدم به دلایلی :
اگه یادتون باشه یه اردو تو تابستون دانش آموزای من رفتن به یه جایی چند کلیومتری مدرسه و قرار بود اونجا سرود همگانی شون را در حضور مردم اجرا کنن .
من روز قبل از اردو از دو تا از کاربرای آقا که منزلشون به مدرسه ما نزدیک بود با نظر خصوصی دعوت کردم تا برن اونجا
اردو خانوادگی بود و خیلی ها دعوت بودن
یکی از آقایون تشکر و معذرت خواهی کرد و گفت که نمی تونه بره .
ولی یکی دیگه بی منطق شد و برداشت بد کرد !! که چرا تو صبح جمعه اول وقت من دعوتش کرده بودم کوهگشت خانوادگی !!!
خب براش توضیح دادم که دعوت عمومیه و شهرداری دعوت کرده و اتفاقا خود من هم نیستم تو اردو به علت دوری راه و اینکه نمی تونم صبح جمعه ساعت شش صبح دم در مدرسه حاضر باشم
من فقط می خواستم دانش آموزام و کارشون را ببینی .......
و البته به دلایلی اون روز دانش آموزای من سرودشون را اجرا نکردن
اما من از این حرکت این آقا بدم اومد و تا دو سه روز پیش نه به سایتشون رفتم و نه وبلاگشون
تقریبا حدود هشت ماه
فکر کنم صبح شنبه بود ..... رفتم تو سایشون و براش نظر مختصری نوشتم و گفتم که نمی دونم چرا یه مدتی نیومدم سر بزنم !
و ایشون هم اومدن تو وبلاگ مدرسه نظر نوشتن که این کم لطفی من ! شامل وبلاگ شخصیشون هم شده و ......
نظرشون چیز مهمی نبود و من تاییدش کردم و تو وبلاگ شخصی شون هم براشون نوشتم که :
من می اومدم وبلاگتون اما نظر نمی نوشتم
فردا صبح یه نظر دیگه داشتم از ایشون از نوع شدیداللحنش
که نظر من خصوصی بوده چرا عمومیش کردین !!! و من گدایی خواننده نمی کنم زود لینک من و نظر و مطلبی که در مورد من نوشتین حذف کنین و من با خاطره ای بد با شما خداحافظی می کنم !!!
فکر کنم اگه دم دستشون بودم حتما کتکه را خورده بودم.
منم فوری دو تا نظرشون را به همراه لینک و مطلبی که در موردشون بود حذف کردم
و فوری تو قسمت نظرات وبلاگشون به اطلاعشون رسوندم و گفتم که حتما یادتون رفته تیک خصوصی اش را بزنین و من به حضورتون نظرتون و لینکتون نیازی ندارم
اما باورم نمی شد که این حرفها مال ایشون باشه آخه این آقا حق استادی به گردن من داره . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم
حالا اینها مهم نبود زیاد و منم گفتم که دیگه حتی یک کلمه هم درباره ایشون نه حرف می زنم نه می نویسم ونه ......
تا اینکه دیدم فوری در آخرین پست وبلاگشون درباره منفورترین حرکت وبلاگی یک وبلاگ نویس نوشته و از دیگران نظر خواهی کرده
منم دیدم که حیفه ساکت بشینم و اون به افکار خامش در مورد من ادامه بده
هرچند می دونم دیگه هیچ وقت اینجا نمی یاد تا نوشته های منو بخونه
اما من نوشتم
تا لااقل خودم سبک بشم
همین
پی نوشت :
بسیاری از مواقع یک مدیر خیلی خوب می شنود ولی گوش نمی دهد .
شنیدن فقط گرفتن ارتعاشات صوتی است . گوش دادن معنا بخشی به شنیده هاست .به این معنی که گوش دادن مستلزم توجه کردن ترجمه و تفسیر و به خاطر سپاری محرکهای صوتی است .

رفتارهای هشت گانه زیر موجب افزایش مهارتهای شنیدن موثر و فعال در شما می شود . چنانچه خواهان بهبود بخشیدن به مهارتهای گوش دادن خود هستید این رفتارها را رعایت کنید :
۱ - ارتباط چشمی برقرار کنید .
۲ - با تکان دادن سر و نشان دادن جلوه های مناسب صورت سخنان گوینده را تایید کنید .
۳ - از رفتارها و قیافه های حاکی از حواس پرتی خود خودداری کنید .
۴ - پرسش هایی را مطرح کنید .
۵ - نقل بیان کنید .
۶ - از قطع کردن سخنان گوینده بپرهیزید .
۷ - همزمان صحبت نکنید .
۸ - نقش گویندگی و شنوندگی خود را به آرامی و روانی تغییر دهید و جا به جا کنید .
پی نوشت :
پیش یکی از بهترین دکترهای شهر نوبت گرفتم
خب نوبت گرفتنش خیلی خیلی سخت بود اما ارزش داشت :
یک ساعتی نشستیم تا آقای دکتر تشریف آوردن
منشی یه سری کارها را از قبل انجام می داد : مثل فشار خون گرفتن و نوار قلب و ........
مریض ها که میرفتن داخل مطب و بر می گشتن آقای دکتر در را براشون باز می کرد و می بست
اول فکر کردم آقای دکتر یه کاری دارن که هی دائم میان بیرون و ما هی می بینیمشون![]()
اما یه چند تایی که ویزیت شدن در کمال تعجب دیدم نه![]()
آقای دکتر با هر بار ویزیت بیمارش از روی صندلیشون بلند می شن و اونو تا دم در هدایت می کنن و در را براشون باز می کنن
خیلی برام جالب بود مخصوصا که با این کار حس خیلی خوبی به بیمار داده میشه .
دل تو دلم نبود تا نوبتم بشه و آقای دکتر در را برام باز کنه و بعد .....
و همین اتفاق هم افتاد
خب من و همسر مهربان چنین منظره ای تو مطب دکترها ندیده بودیم تا حالا
و از همینجا بابت این کار قشنگ آقای دکتر ازشون تشکر می کنیم .![]()
رفتار آقای دکتر را با خودم و خیلی های دیگه مقایسه کردم
و برا خودم و خیلی های دیگه متاسف شدم
خدا رحمت کنه پدر بزرگمو این جور مواقع میگفت :
درخت هر چی پر بارتر سر به زیر تر
راستی آقای دکتر فوق تخصص از کشور آلمان بودن و عضو هیات علمی

پی نوشت :
بخواب دختر نازم بخواب هستی مادر
بخواب نازک زیبا
بخواب ناز دل من
بخواب

برای عروسیت چه فکر ها که نداشتم چه کارها که نکردم
بخواب ناز دل من
عزیزک خوبم تنت هنوز بوی خوش می دهد
آخر دیشب با هزار بدبختی به حمام بردمت
مواظبت بودم سرما نخوری
نمی دانستم چرا نمی دانستم چند ساعتی بیشتر مهمانم نیستی
بخواب تو را چه به اینکه عرب وحدت ندارند تو را چه به اینکه غزه نابود شده
بخواب سه ساله من رقیه زینب .....
بخواب آسوده بخواب
بخواب گناه تو اینک مسلمانی توست
بخواب غزه می سوزد و دنیا به نظاره نشسته
بخواب می دانم این واژه ها را خوب بلدی ادا کنی :
سنگ انتفاضه اشغال مقاومت و شهادت
دخترکم ...............................
بخواب من هم در کنارت آرمیده ام
ای جهانیان ! به تماشا بنشینید فاجعه انسانی دیدن دارد
ببینید :
اما:
خدايا تو شاهد باش ما امت رسول الله (ص) و پيروان عترت طاهره اش با هر چه در توان داريم آماده ايم
تا به ياري خواهران و برادران مظلوممان در غزه بشتابيم
و اکنون با بيان و بنان اين وظيفه را فرياد مي کنيم تا شاهدي باشد بر مسئوليت شيعه بودن و مسلمان بودنمان .
خدایا خودت کمک کن
تو تنها یاری رسانی
فقط تو ........................
پی نوشت :
من دوست دارم دوستهای مجازیم را در این حالات ببینم :
ترتیب اسامی دوستهام به ترتیب لینکشونه.
۱ - سهیل صاحب وبلاگ صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن و صبح بهاری : دوست دارم ایشون را در حالی که جقله شون داره اطرافش می دوه و بابا و مامان را حرص می ده توی یکی از صحن های حرم امام رضا (ع) ببینم . حالا یا تو یکی از خیابونهای اطراف حرم مثلا خ طبرسی اگرم نشد دوست دارم صبح زود ساعت شش که دارن وبلاگ را به روز می کن و یا دنبال گوناگون می گردن ببینم .
۲ - آقای عابدی صاحب سایت دلنوشته های یک معلم و وبلاگ قشنگ دل تو دل : خب ایشون را دیدم یکی دوباری . اما این دفعه دوست دارم توی یکی از کلاسهاشون ببینم . خیلی دلم می خواد به عنوان یه شاگرد سرکلاسشون بشینم و تدریسشون را ببینم . آخه خیلی از کلاسهاش و شاگرداش تو سایتش تعریف کرده . در ضمن دوست دارم خانم و صدرا و مبیناش را یه بار دیگه ببینم .
۳ - مامان نی نی سایه صاحب وبلاگ نوشته های یه مامان : سایه جون را دوست دارم با دو تا گلش و همسرش ببینم اونم توی حرم حضرت معصومه . خب مطمئنم که حتما می بینمش . مطمئنم
۴ - محمد صاحب وبلاگ دفتر انشا یک روستایی یا کلاغ پر . فعلا که وبلاگش را تعطیل کرده . اما دوست دارم تو شهر خودمون اصفهان در حالی که اومده به یه اردوی دانشجویی و در حالی که دفتر انشاش دستشه ببینمش .
۵ - آقای صادقی صاحب وبلاگ این خاطرات من است و شهرستان جلفا : پدر آیدا جان . خب من خیلی دلم میخواد آیدا و مامان و باباش را برا عید نوروز تو خونمون ببینم اما آیداجان کنکور داره و این مسافرت می ره برا تابستون انشاالله . آیدا را دوست دارم در حالی که خوشحاله از قبولی کنکور و از خوشحالی دیوونه شده ببینم .
۶ - امید صاحب وبلاگ در کوچه های شعر گناباد : خب خیلی که با ایشون صمیمی نیستم . فکر نمی کنم ببینمشون . اما تا به حال گناباد نرفتم . اگه خواستم برم حتما به امید اطلاع می دم .
۷- ***ستاره *** صاحب وبلاگ آسمون ستاره : ستاره جون را دوست دارم یه دفعه ای طوری که خودش نفهمه کنار کامپیوترش تو اتاقش ببینم . آخه ستاره من همه اش آنلاینه . جایی دیگه که نمیشه دیدش . حالا کاش منو ناگهانی اونجا می بینه نترسه .
۸ - آقای مولوی صاحب وبلاگ شمیم کوثر : دلم میخواد آقای مولوی را با اون کت شلوار مشکیش در حالی که نازنینش بغلشه و توی ده کوثره ببینم . این دو تا یعنی نازنین و ده کوثر به علاوه سفرنامه حجشون چیزاییه که تو وبلاگ حاج آقای مولوی منو به خودش مشغول کرده ....
۹ - سارا صاحب وبلاگ توسکا : این سارا گلی را حتما باید با نازنین بلاش دید . نازنینش دختر باهوش و بلاییه . بیشتر از این که خودش را دلم بخواد ببینم نازنینش برام هوسه .ضمن اینکه نازنین به مامانش رفته و مامان فهمیده ای هم داره . از همکارای مجازی عزیز منه .
۱۰- فارا عطایی صاحب وبلاگ ماه و مهر : فارا جون را دو بار تا حالا دیدم . خب این دفعه نوبت منه که برم مسافرت . تابستون انشاالله میریم شمال و دو سه روزی حتما مزاحمشون میشیم . دلم برا خودش و دو تا گلش تنگ شدههههههههههه .
۱۱ - آقای حسامی صاحب وبلاگ حسام سرا : آقای حسامی از همکارای زرین شهریمه . فکر کنم تنها شخصی که بشه راحت و بدون درد سر دید ایشون باشن . ضمن اینکه با خانمشون هم همکارم . دوست دارم ایشون را با دخترای گلشون ببینم . چون دختراشون را تا به حال ندیدم . حالا خونه خودمون یا خونه اونها فرقی نمی کنه .
۱۲- شیما جون صاحب وبلاگ مطبخ شیما : وااااای خدا یعنی من شیما را می بینم . حتی فکر کردن بهش هم برام شیرینه : من دوست دارم شیما را تو آشپزخونه خونشون ببینم اونم در حالی که حسابی سرش شلوغه و مشغول آشپزیه و از بس کار داره نمی تونه به من نگاه هم بکنه !! اون وقت دست پخت خوشمزه اش را ناخنک بزنم .
۱۳- کتایون صاحب وبلاگ صبح به خیر : من دوست دارم کتایون را در حالی که صبح زود کنار کامپیوترشه ببینم : اونم در حالی که بچه ها ش خوابن چون ظهر باید برن مدرسه و آقاشون هم رفته سرکار . اون وقت منو کتایون یه عالمه وقت داریم تا برا هم دیگه حرف بزنیم یا یه گشت کوچولو تو شهرشون بزنیم
۱۴ - عسل بانو : صاحب وبلاگ عسل بانو : خیلی دوست دارم عسل بانویی من یه چند روزی اصفهان مهمونم باشه . کاش اصلا مال اصفهان بود . می دونم که از شهر ما خیلی خوشش میاد . دوست دارم . عسل بانو را در حالی ببینم که خسته از مسافرت پشت در خونه ما با چمدونش ایستاده ....
پی نوشت :

هوا شدید سرد است و بارانی و من با عجله خود را از طرف منزل به سمت خیابان می رسانم
۵ دقیقه ای وقت دارم تا به سرویس برسم .هرچه به تاکسی ها و سواری ها نگاه می کنم همه پر پرهستند .
بالاخره یه ماشین می ایستد : مستقیم ؟؟؟
با عجله سوار می شوم
بعد از یک دقیقه سکوت : خانم شما معلمین ؟؟
- سکوت
بعد از مدتی : ببخشید پرسیدم شما معلمین ؟؟؟
مجبورم جواب بدم : بله
- می دونید چیه من هر روز شما را می بینم و پیش خودم می گفتم این خانم باید شاغل باشه که صبح به این زودی از خونه میاد بیرون !! یه بار دیگه هم سوارتون کرده بودم !!!![]()
و شروع می کند به بحث در مورد مقام معلم!!
(حالا انگار اول صبحی من سخنران می خوام !! بابا من خودم یه پا سخنرانم .... مقام معلم را هم از بس دربارش گفتم حفظ حفظم !!!!!!! )
ببخشید کجا درس می دین ؟؟ معلم چه مقطعی هستین ؟
- سکوت
- من خیلی برا معلم ها احترام قائلم ... خیلی زحمت می کشن و حق و حقوقشون را هم نمی دن !!!
و سخنرانی اش را ادامه می دهد .............................
بالاخره می رسیم سر خیابان اصلی
می خواد از من کرایه نگیره چندشم میشه شدید و صدتومنی را میگذارم رو صندلی و پیاده میشم .
اَه صبح منو با سوالات و سخنرانی و دلسوزی بیجاش برای کرایه نگرفتن خراب کرد ![]()
اَه .................
پی نوشت :
