یک اراده قوی بر همه چیز غلبه می کند حتی بر زمان
شاتو بریان
پی نوشت :
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
پی نوشت بعد از ۲۴ ساعت :
بازدید از مدرسه هوشمند شریف واقفی اصفهان ناحیه یک خیابان جهاد
خب خیلی برا من این بازدید نو و جالب بود :
اول برامون تو دفتر دبیرا توضیحات کافی توسط خانم مدیر دانشمندشون داده شد
خیلی این طرح مدارس هوشمند هزینه بره
خیلی ......
باید تو کلاسها یک سیستم کامل داشته باشی همینطور دیتا شو و .....
که کلی هزینه اش میشه
دانش آموزا و دبیرا باید از قبل آموزش ببینن هم آموزش زبان و هم آموزش کامپیوتر و تولید محتوای الکترونیکی
که البته مدرسه این کار را کرده بود هم برای دانش آموزان و هم برای دبیران کلاسهای ویندوز و اینترنت و مجموعه نرم افزار آفیس و تولید محتوای الکترونیکی را گذاشته بود
بعد یکی از کارگاه هاشون را دیدیم که چند تا از وبلاگهاشون همینطور سایتشون را معرفی کردن
یه کار از یه دانش اموز نشونم دادن و یه کار هم از یک دبیر
واااای هر جا را که نگاه می کردی یک یا چند تا کامپیوتر بود
اونم نه خاموش روشن و در حال کار
خب حالا وارد یکی از کلاسها شدیم
کلاس دوم ریاضی
قبل از شروع درس یه سری سوال همکارای عزیزم از بچه ها درمورد این طرح و علاقه شون همینطور تاثیری که این روش بر یادگیریشون گذاشته پرسیدند
جالب بود که هموشون تو خونه کامپیوتر داشتن و همه از اینترنت استفاده می کردن
حتی یه چند تایی شون وبلاگ هم داشتن
و از این طرح مدارس هوشمند راضی بودم
همون جا بود که آرزو کردم کاش من مدیرشون بودم
یواشکی به چندتایی شون آدرس یکی از وبلاگهام را دادم
حالا ببینم میان سر بزنن .......
بالاخره !!! سوالامون تموم شد و به دبیر عزیزشون فرصت دادیم تا تدریس کنه
تابع ها بود فکر کنم .............. تابع صعودی و نزولی
با دیتا شو و یه نرم افزار خیلی قشنگ و واضح و کامل و بی دردسر و ملموس براشون توضیح داد
و اینجا بود که یه آرزوی دیگه کردم
کاش من دبیر بودم و کلاس می رفتم و تدریس می کردم اونم با این روش
چه کیفی داشت
خوش به حالشون
و یه نکته جالب :
همه کارکنانش از مدیر گرفته تا همه دبیرا همه و همه تسلط کامل نه تسلط عالی به کامپیوتر و نرم افزارها و سخت افزارهاش داشتن
و این خیلی خوب بود
خیلی خوب
اول سال منم تصمیم گرفته بودم که کامپیوتر های کارگاهم را برا استفاده دبیران و دانش آموزان بزارم تو کلاسهاشون اما نمی دونم چرا یادم رفته بود
از فردا یه انقلاب جدید تو مدرسه من اتفاق می افته
انشالله
راستی مدرسه هوشمند مدرسه ایه که خصوصیات زیر را داشته باشه :
پی نوشت :
منم وبلاگش را دیدم و خوندم
حتی آرشیوش را هم مطالعه کردم ................. خب البته خیلی هم زیاد نبود .
نوشته هاش به آدم انرژی می ده .
یه صداقت خاص تو نوشته هاش هست .
و یه معصومیت پاک . اصلا نوشته هاش طوریه که آدمو جذب می کنه تا آخر بخونه
خیلی هم طولانی نمی نویسه
اما
اما من
اما من میخواستم برخلاف همه ی اون طرفدارنش یه چیز دیگه بنویسم
یه حرف جدید ................ شاید
من میگم دست فروشی شغل خوبی نیست نشانه اقتصاد بیمار ماست
من میگم دست فروشی شغل برازنده ای نیست اونم برا یه دختر ناز دانشجو
من میگم چرا کسی که با کامپیوتر آشناست کسی که دانشجوه و کسی که با یه کم نوشتن این همه طرفدار پیدا می کنه باید دست فروش باشه ؟؟؟؟
من میگم چرا و به چه دلیل هموطن های عزیز من دارن شغل دست فروشی را تبلیغ می کنن ؟؟
من میگم چرا دارن اینقدر این شغل نه چندان زیبا را توجیه می کنن
تو وبلاگهای مختلف که درباره اش مطلب می خونم غیر مستقیم راههای در رفتن از دست پلیس و ماموران را هم آموزش می دن
من به عنوان یک خانم اصلا این شغل را نمی پسندم
شاید بگین چون شاغلی و نیازی نداری
اما روستا وشهر محل کار من خیلی بیشتر از اونی که فکر کنین زنان و دختران سرپرست خانوار داره
اما دست فروشی ...................
نه اصلا
نمی گم شغل بدیه
البته از خیلی شغلهای دیگه بهتره
خیلی بهتره تا بره سراغ مفاسد
اما برا یه دختر دانشجو دست فروشی اونم توی مترو شغل مناسب و برازنده ای نیست
خودتون باشین برا خواهرتون یا دخترتون این شغل را می پسندید ؟؟؟
به هر حال من روی سخنم با دختر دست فروش مترو نیست
با کسانیه که دارن این کار را براش زیبا نشون می دن
کسانی که دارن اقتصاد بیمار ما را با این کار بیمار تر می کنن
البته این فقط یه دلنوشته است و می دونم خیلی ها باهام مخالفت می کنن .
خیلی دوست دارم این دختر ناز کنارم بود و کمکش می کردم تا یه شغل قشنگ و کوچیک آبرومند مناسب خودش داشته باشه
منم مثل خیلی از طرفدارانش دلم براش میسوزه
منم دوستش دارم
پی نوشت :
بعدا نوشتم :
فکر کنم ناخواسته احساسات پاک بعضی ها را جریحه دار کردم .
قصدم ناراحت کردن کسی نبود ...
من فقط حرف دلم را در مورد دست فروشی یه دختر دانشجو نوشتم
همین
ممنون بابت نظراتتون
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.
مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که :
( برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد. )
پی نوشت :
ساعت ۳ نصف شب بیدار میشم
وای از گرسنگی و دل درد نمی تونم بخوابم![]()
به به می بینم که مهربان همسر برام غذا را آماده گذاشته
حدود شش تا هفت قاشق می خورم و کم کم می خوابم
صبح بیدار میشم .... وای دلم هنوز درد می کنه
همسر مهربان و دختر عزیزتر از جان را می فرستم به محل کار و مدرسه
نه اشتباه نوشتم :
خودشون بیچاره ها می رن و من خوابیدم بی حال
صبحونه را برام آماده می کنن و می رن
امروز باید دیرتر برم یه کم ............... اداره جلسه دارم
میخوام به یه همکارام پیامک بدم که نمی یام با سرویس
گزارش تحویل پیامک که میاد می بینم واااااااااااااااااااای دادم به یکی دیگه![]()
ای بابا ............. دوباره میفرستم و از اولی معذرت میخوام![]()
میرم جلسه آخ صاف قرار میگیرم کنار یه نفر که به دلایلی که شاید دو سه نفریتون بفهمین نمیخوام الان با وضعیت الانم پیشش قرار بگیرم
چاره ای نیست می شینم
و شروع می کنه به درد دل کردن اونم تو جلسه ی مدیران تو اداره![]()
برام میگه که :
دارم میلیونی خرج می کنم برا بچه دار شدن و من البته تمام ماجراش را از قبل از دیگران شنیده بودم
برام میگه که با سابقه نزدیک ۲۰ سال میخواد خودشو بازنشسته کنه
میخواد خونشو نو بفروشه و بره آلمان برا عمل جراحی
برا بچه دار شدن و رفع نازاییش
و من فقط اشک تو چشامه و هی یواشکی اشکهام را پاک می کنم
بهم میگه شوهرش میگه بیا از آموزش پرورش بیرون و ...........
برام از عملهای جراحیی که انجام داده و بی نتیجه بوده میگه
خدایا چقدر هنوز امیدوار بود کمکش کن![]()
البته اون وضعیت الان منو نمی دونست و از تعداد فرزندانم هیچ اطلاعی نداشت
خلاصه جلسه را ادامه دادیم و انصافا با حضور رئیس محترم آموزش و پرورشمون خیلی پر بار شده بود
فقط همین را از جلسه بگم که دو سه تا مشکلات مدیرا همون موقع تلفنی حل و فصل شد و این یه کار جدید بود تو آموزش و پرورش ما....... که فقط به خاطر حضور رئیس جدید بود : آقای عطایی
بگذریم امروز حس نوشتن درباره جلسه را ندارم ............ بعدا شاید
جلسه تموم شد و من برا انجام دو سه تا کار اداری میرم تو اتاقهای مختلف اداره
ظهر میام خونه
منتظر کامنت یه عزیزم که دیشب ازش خواهش کردم بره حرم امام رضا (ع) و برا حاجتی برا من نماز بخونه
دل تو دلم نیست هر روز خیلی زودتر از اینها آپ میشد و برام کامنت میذاشت
و امروز ....................
حدودهای ساعت ۳ تا ۴ بعداز ظهر کامنتش را خوندم
فقط اشک بود که هی می چکید رو صفحه کلید![]()
یا امام رضا
کاش حاجتم را بده
نمی دونم چطوری ازش تشکر کنم
برام می نویسه که چه حس و حالی داشته و ...............
بعد همسر مهربون زنگ می زنه که جلسه شون طول کشیده به سرویس نرسیده
و حالا باید با سرویس اضافه کار بیاد
واااااااااااای و من الان باید تنها بمونم تو خونه
هنوز دلم درد می کنه
این معده را فکر کنم باید عوضش کنم با یه معده دیگه![]()
خب حالا انگار شب شد
عجب روزی داشتم من
تازه من خیلی خلاصه نوشتم خیلی
امروز برا من روز عجیبی بود
التماس دعا
راستی
عید میلاد امام رضای عزیزمان مبارک ![]()
برایم بسیار جدید و جالب بود .... برای شما تایپ کردم . فکر کنم خواندنش خالی از فایده نباشد :
خوب فکر کنیم :
۱ - چگونه می توان یک زرافه را داخل یخچال قرار داد ؟
پاسخ درست این است : در یخچال را باز کنید و زرافه را داخل آن قرار دهید سپس در یخچال را ببندید !
این سوال به ما یاد می دهد که برای کارهای ساده نباید دنبال راه حل های پیچیده بگردیم .
۲ - چگونه می توان یک فیل را داخل یخچال قرار داد ؟
در یخچال را باز کنیم و فیل را در آن قرار دهیم و سپس در یخچال را ببندیم ..... نه این پاسخ اشتباه است .
پاسخ درست این است : در یخچال را باز کنید زرافه را بیرون بیاورید و فیل را در یخچال بگذارید و سپس در یخچال را ببندید .
این سوال به ما یاد می دهد که برای حل مسئله به فعالیتهای قبلی نیز فکر کنیم.
۳ - شیر (سلطان جنگل ) تمامی حیوانات را به یک گردهمایی فرا می خواند . همه ی حیوانات به جز یکی در این گردهمایی شرکت می کنند . حیوانی که غایب بوده کدام است ؟
پاسخ درست این است : فیل . چون فیل داخل یخچال بوده و نمی توانسته در گردهمایی شرگت گمند .
این سوال به ما یاد می دهد که در حل مسائل نباید فرضیات قبلی را فراموش کنیم .
بسیار خوب اگر به سه سوال پاسخ درست نداده اید هنوز یک شانس دیگر دارید
۴ - شما باید از یک رودخانه عبور کنید . این رودخانه محل زندگی تمساح هاست . چگونه از آن عبور می کنید ؟
پاسخ درست این است : با شنا از رودخانه عبور می کنید . چون تمام تمساح ها در گردهمایی حیوانات هستند و خطری شما را تهدید نمی کند .
این سوال به ما یاد می دهد که از اشتباهات گذشته پند بگیریم .
پی نوشت ها :
خانوم اجازه
خانوم اجازه ......
و بدو بدو چند تا دانش آموز یهو تو دفتر باسرعت نور و نفس نفس زنون جلوی میزم حاضر می شن![]()
- چی شده ؟؟؟
- اجازه زهرا و سارا دارن دعوا می کنن
- چرا برا چی ؟؟؟ مگه چیکار می کنن ؟؟؟
- خانوم اجازه دارن همدیگه را می زنن !!!!!!!!!![]()
![]()
و می دوم برم ببینم چی شده :
به به . دو تایی به جون هم افتادن مثل ..... و......
تو دست یکیشون چند تا تار مو و چندتا ورق کتاب و اون یکی هم پر خاک شده مانتو و شلوارش و یه چند جابی از بدنش کبود !!!!!!!!!!
لباساشون خاکی و نامرتب . مقنعه رو سرشون نیست و .......
وای حالا من چیکار کنم اولین باره با چنین صحنه ای روبرو میشم ![]()
![]()
خب اول بچه ها را از کلاس بیرون می کنم تا دور و برمون خلوت شه و بعد میگم خودتونو مرتب کنین
و حالا برام بگین چی شده
وقتی برام تعریف می کنن و در حال نفس نفس زدن با هم جر و بحث می کنن
خندم میگیره از این کلاس اولی ها با این بچگی شون اما نمی خندمم
آرومشون می کنم بعد هم دعواشون می کنم
فردا هم باید اولیاشون صبح قبل از هشت جلوی میز من آماده باشن تا من اخراجشون نکنم
مگه مدرسه جای دعواست مگه شما پسر ولگردین و......
این ماجرا مال یک ماه پیشه همون اوایل بازگشایی مدارس
اما زهرا هنوز هم داره بچه ها را می زنه اونم بدجور البته مشاوره هم فرستادیمش ....
دیشب موقع خواب تو فکر زهرا بودم یه دفعه یه جرقه ای اومد تو ذهنم
پیش خودم گفتم خوبه رویه ام را عوض کنم باهاش
اصلا خوبه یه کم براش لبخند بزنم و محبتم را بهش نشون بدم
اینم بگم که درس زهرا اصلا خوب نیست و شخصیت پذیرفته شده ای بین همکلاسی هاش نداره
مامانش هیچ وقت نمی یاد مدرسه اما چند بار باباش اومده
و امروز به بهانه ای آوردمش دفتر
یه کم باهاش حرف زدم با لبخند کتاباش را دیدم دفتر هاش را یه تحقیق برا درس حرفه و فن آورده بود اونم دیدم
انصافا خطش خیلی قشنگ بود همینطور نقاشی و طرحهایی که کشیده بود
اینقدر باهاش گپ زدم که دلیل کتک زدن هاش را بهم گفت
گفت : خانوم حوصله ام سر می ره !!!!!!!!!!
کاری ندارم بکنم بچه ها را اذیت می کنم
و من فهمیدم که از بی مسئولیتیه شاید
خب تخصص مشاورها یا روانشناسها را که ندارم
اما بهش گفتم من دست تنهام هر وقت حوصله ات سر رفت بیا ببین من کاری ندارم کمکم کن
بعدش هم از خطش و تمیزیش و خوشگلیش تعریف کردم
یه بار هم به بهانه دیدن ناخن هاش یه دو دقیقه ای دستش را تو دستم گرفتم ....
زنگ آخر که دیدم ذوق زده شده بود ریاضی کار می کرد ..... هرچند سرگروهش برگه اش را نشونم داد دیدم صفر آورده
اما
همین که سر ذوق اومده بود و خودش برا خودش شخصیتی شده بود همین خیلی ارزش داشت .
پی نوشت :
سنگفرش هر خیابان از طلاست
نویسنده : کیم - وو - جونگ
مترجم : محمد سوری
سال اول مدیریتم مسئول آموزش ادارمون به همه مدیرها کادو داد . کتاب بی نهایت جالبیه
شرح زندگی نویسنده کتابه
در مورد موفقیت هاش و چگونگی رسیدن به اهدافش نوشته ......
نویسنده کتاب رئیس هیئت مدیره و موسس تشکلات دیوو است . کسی که پیروزی های صنعت و بازرگانی امروز کره مدیون سخت کوشی اوست .
در حال حاضر شرکت دوو از طریق بیش از ۷۰ شعبه و نمایندگی در رشته های مختلف صنعتی مثل : احداث ساختمان - کشتی سازی - لوازم خانگی - ماشین آلات سبک و سنگین - محصولات الکترونیکی و مخابراتی و .......... در داخل و خارج از کشور کره فعالیت دارد.
روی سخنش بیشتر با جوانان است . از تجربیاتش استفاده کرده و برای جوانان صحبتهایش را نوشته .
او از صفر شروع کرده و در سال ۱۹۷۸ ضمن اهدا کلیه دارایی های خود بنیاد دیوو را تاسیس نموده که تا به حال ۵ بیمارستان روستایی را در کره تاسیس و اداره نموده است .
خواندن این کتاب را به همه شما توصیه می کنم
بعضی از عناوین و بخش های کتاب :
کتاب دارای نثر بسیار جذاب ساده و شیرینی است . همچنین رهنمودهای آن برای همه ی ما سودمند است . همه شما را به خواندن این کتاب دعوت می کنم .
لینک های مرتبط :
http://www.entekhab.com/MoreInfo.aspx?id=184714&G_id=1910
http://www.adinebook.com/gp/product/9649010777
http://www.goodreads.com/book/show/1725827._
http://www.isffshop.com/Product/More.cfm?ID=964665178X
پی نوشت :
۱ - انتخابات شورای دانش آموزی با اون همه شور و اشتیاق و قشنگیش برگزار شد .
۲ - موقع انتخابات نیم ساعتی وقت بود . خب من اون موقع کاره ای نبودم . رئیس صندوق و ستاد اجرایی انتخابات اشخاص دیگه ای بودن . تو این نیم ساعت تو حیاط کنار باغچه پیش بچه ها خیلی خوش گذشت .............
اینقدر گپ زدیم ا که اصلا هیچ کدوممون نفهمیدیم کی زنگ خورد ....................
کلا با بچه ها بودن شادابی و سرزندگی خاص خودش را داره
خیلی جاتون خالی بود ....
۳- یه دفعه بی خبر رفتم تو یه کلاسها که استراحت داشتن . با بچه ها کار داشتم . و دیدم یه چیز زرد رنگ با سرعت رفت زیر میز . به روی خودم نیاوردم . به صحبتهام با آرامش ادامه دادم .....
بعد که کارم تموم شد رفتم کنار نیمکتشون و گفتم چی بود قایم کردی بده تا منم ببینم . ترسیدن . دوباره گفتم و بهم دادن . چند تا عکس ....... که قاعدتا ورودش به مدرسه ممنوعه
وای تا ظهر دستم به این ماجرا بند بود و چند تا عکس دیگه تو کلاسهای مختلف پیدا کردم
ماجرا تا فردا ادامه خواهد داشت .................
۴- یه دانش آموزا صبح که اومد مدرسه چون یه چیزی را جا گذاشته بود خونه . همینطوری بدون اجازه سر مبارکش را انداخت پایین و رفته بود خونه تا وسیله اش را بیاره
اون هم ماجرا داشت و منو حرص داد اساسی .............. تا ظهر
البته زنگ زدم اولیاشون همون موقع که نبود تا بعد طلبکار من نشن
به خیر گذشت
پی نوشت :
و در آخر تقدیم به همه اونهایی که نگرانم بودن
