تبليغاتX
دلنوشته های یک خانم معلم
سلام

شدم آچار فرانسه

قبلناااااااااااااااااااا فقط مدیر بودم

بعد شدم مدیر + دفتر دار

بعدش شدم مدیر + دفتر دار + مشاور

بعدترش شدم مدیر + دفتر دار + مشاور + معاون

اما تازگی ها

معلم حرفه و فنم تصادف کرده (خب البته نگران نشید خیلی مهم نبوده خدا را شکر )

حالا شدم :

مدیر + معاون + دفتر دار + مشاور + دبیر حرفه وفن

میرم سر کلاس حرفه و فن درس می دم

بیچاره دانش آموزان

حالا جالبه بدونید که معلم ورزشم امروز رفت مرخصی زایمان انشالله به سلامتی

و من از فردا میشم :

مدیر + معاون + دفتر دار + مشاور + دبیر حرفه وفن + دبیر ورزش

میخوام فردا برم تو زمین ورزش

حالا بماند که من تو خونه هم چند تا نقش دیگه دارم

همسر + مامان و ..... و وبلاگ نویس

حالا دلتون برا من سوخت

یا حسودیتون شد ؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

پی نوشت :

  1. راستی شما چند تا نقش دارین هم زمان ؟؟؟
  2. میگم با این حساب فکر کنم حقوقم حلال باشه نه
  3.  برو نترس آسوده باش بی تو راحت تر نفس می کشم ............
  4. خوشحالم در مورد پست قبلی اشتباه می کردم . 
  5. یه آدم مجازی دیگه اومده تو دنیای حقیقی من البته خیلی نه ها یه ذره
  6. یه دوست دختر جدید پیدا کردم البته این اصطلاح نه چندان جدید را از آرزو گرفتم
  7. این آرزو هم تا رفته سر شغل جدیدش اینترنتش کم شده و منو فراموش کرده گفته باشم
  8. آیدا جان لطفا .....................
  9. منتظرم تا اون ۲۶ روز را برام تعریف کنی ....... شاید غیبتت را بخشیدم
  10. همین دیگه هیچی
  11. می بینید چیزی برا نوشتن ندارم خب به من موضوع بدید دیگه
  12. التماس دعا لطفا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 توسط ملک محمد |

خیلی متاسفم

اما من امروز به یه نتیجه وحشتناک رسیدم و اون اینه که :

اگه کاری داشتی تو یه مدرسه غیرانتفاعی خوب در مرکز شهر یا شمال شهر .....

باید :

۱- بدون چادر باشی و ترجیحا بدحجاب شدید

۲- خودت را بکشی از آرایش شدید

۳- سر و زبون داشته باشی

۴- .................

۵- ...............

۶ - ..............

تا همکارهای خودت که ممکنه حتی مدرکشون یا موقعیتشون پایین تر از تو باشه ...

تحویلت بگیرن و کارت را راه بندازن

واقعا متاسفم

برای خودم و برای بعضی همکارام تو مدارس غیرانتفاعی ِ آنچنانی ِ مشهور

کاش من اشتباه کرده باشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط ملک محمد |

گاه در حسرت يك پنجره من
سالها مي مانم
و دلم باز شبي
هوس پاك هواي تو كند
من تو را پنجره اي مي بينم
من پر از امیدم
پر امید رسیدن تا تو
پر امیدن شنیدن از تو
آید آن روز که با هم تا صبح
پشت آن پنجره ی نازک تنهایی مان
شعر خوانیم و غزل
شعر خوانیم و غزل
.
.
.
.
 
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط ملک محمد |

امروز مهشاد برا بچه ها سر صف صحبت کرد

کاری که هرگز تو عمرش نکرده بود .

من از پیشنهاد  آقا سهیل  استفاده کردم و فکر کنم  بهترین کار را کرده باشم .

صبح زود از خواب بیدار شدم و زودِ زود خودمو به مدرسه رسوندم .

خُب چون راه منزل دوره به ندرت من زنگ صبحگاه را می زنم . اما امروز زنگ را خودم زدم . برنامه معمول بچه ها که تموم شد  براشون توضیح دادم که از امروز یه طرح جدید داریم و این طرح را از کلاس دوم الف شروع کردیم . طرح اینه که یکی از بچه ها به جای اینکه از روی متن برنامه را بخونه و اجرا کنه  بدون متن برا بچه ها حرف میزنه . موضوعش دلخواهه حتی می تونه خاطراتتون هم باشه .

بچه ها خوششون اومده بود . هرچند تعجب کرده بودن از حضور مهشاد بالای صف و روی ویلچرش...

مهشاد شروع به صحبت کرد . با شعر زیبایی و موضوع صحبتش خانواده بود و رفتار بچه ها با پدر و مادر .

اولش بچه ها گوش نمی دادن ... با زور چشم غره های من ساکت موندن و  هی وسطش هم می خندیدن مخصوصا وقتی می دیدن دستها و پاهای ناتوان مهشاد در حال لرزیدن شدید بود

اما

باور کنید وسط صحبتهای مهشاد جمعیت دانش آموزای شیطون من همه ساکت شدن . همه فقط گوش می دادن

دبیرا از تو دفتر اومدن بیرون تا ببینن مهشاد چی میگه و فقط مهشاد بود که با اینکه بدنش میلرزید و حرف می زد فقط مهشاد ...........

فکر کنم ۵ الی هفت دقیقه ای صحبت کرد . از مشکلاتش گفت از رفتارش با پدر و مادرش از خانواده اش . از اینکه باید به مادر بیشتر احترام بذاریم تا پدر چون زحمتش برامون بیشتره از اینکه در مورد این مطلب رفته بود چند تا کتاب خونده بود . و حتی از اینکه خودش هم بعضی وقتها نادونی میکرده و با پدر و مادرش خوشرفتاری نمی کرده

صحبتهاش جالب بود به دل می نشست .

خلاصه هر چی حرف تو دلش بود برا این موضوع ریخت بیرون

و بعد با این جمله تموم کردم سخنرانیش را:

خدایا چنان کن سرانجام کار                         تو خوشنود باشی و ما رستگار

و صدای دست زدن بچه ها به هوا رفت ........................

اونقدر طولانی دست زدن که من گفتم بسه

و وقتی پشت تریبون از بچه ها پرسیدم چطور بود : یکیشون یهو بدون فکر گفت خانوم ترکوند !!!!

خب در اون لحظه باید می گفتم که اصطلاح خوبی به کار نبردی اما دست زدن بچه ها دوباره شروع شد

از بچه ها کلاس دوم الف و مخصوصا مهشاد تشکر کردم و فرستادمشون کلاس

مهشاد انرژی تازه ای گرفته برا خوب بودن برا درس خوندن برا تازه شدن

کاش این انرژی همینطور زیاد و زیادتر بشه و دلسرد نشه

ممنون بابت نگرانی هاتون برا مهشاد ونظراتی که تو پست قبلی برا مهشاد نوشتین

و ممنون از سهیل عزیز به خاطر پیشنهادشون

 

پی نوشت :

  1. سلام
  2. جشن اهدا جایزه به یکصد وبلاگ نویس برتر خانم روز ۲۱ مهرماه در تهران برگزار میشود . من زیاد رای نیاوردم اما چون وبلاگم جز وبلاگهای مطرح بوده دعوت شدم . نمی تونم برم همتون از طرف من دعوتین تا در این جشن شرکت کنین . این هم لینک خبرش : همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس
  3. من شدیدی موضوع کم آوردم برا وبلاگم . تا کار به جاهای باریک کشیده نشده یه چند تا موضوع پیشنهاد بدین لطفا ...
  4. کاش یکی پست دوستان مجازی من را  از دیدگاه خودش میگذاشت تو وبلاگش البته آرزو این کار را کرده ها ... اما اگه همه بنویسن فکر کنم جالب باشه
  5. بعد از خانم عطایی و آقای عابدی  که دیدار خانوادگی و حضوری بوده حالا دو نفر دیگه هم از دنیای مجازی اومدن وارد دنیای حقیقی من شدن : اول آیدا  که حسابی هم معتاد من شده و جدیدا آرزو  با اون ادبیات گفتاری و نوشتاری جالبش که فکر کنم من معتادش بشم .....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط ملک محمد |

سلام

حدود یک ساعت پیش یه نظر خصوصی دوستی به نام سفیر برام گذاشته .... بخونیدش :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط ملک محمد

دوستان مجازی من به چند دسته تقسیم می شن :

  • یه دسته اونهایی هستند که از دوست حقیقی هم به آدم نزدیکترن . اونهایی که بدون اینکه دیده باشی شون . کنارت حسشون می کنی . حتی بعضی اوقات دستت را تو دستاشون می بینی . اینها همونهایی هستند که به قول آقای مولوی جانهایشان با هم پیوند برقرار کرده . نمی تونی بدون اونها سر کنی .

 

  • دسته دوم از اینها هم بهت نزدیک تر میشن . شب قدر کنارت حسشون میکنی و میان قاطی دنیای حقیقیت . دیگه زندگی برات بدون اونها معنایی نداره هرچند هم که هیچ وقت نبینیشون . ممکنه فقط صداشون را بشنوی و همین صدا بهت آرامش بده . شاید بدون اونها زنده نمونی ... تعدادشون البته خیلی خیلی کمه ....

 

  • دسته سوم دوستهایی هستن که هر روز نمی دونم برا چی میان وبلاگت بدون اینکه نظری بنویسن . به اینها من میگم دوستان کنجکاو .آخه دوست دارن ببینن من کی نظرات را تایید می کنم .بقیه کاربرام چی نوشتن ؟؟ شایدم میخوان منو بشناسن . خب شایدم کمی تا قسمتی بیکار باشن .

 

  • دسته چهارم دوستهایی هستن که به محض به روز شدن می دوند و میان مطلبت را با علاقه می خونن . نظر می دن . این دوستان خیلی برا من مهمن . آخه مشوق اصلی من شاید اونها باشن در نوشتن . ممنونم ازشون

 

  • دسته پنجم دوستانی هستن که سر یه مسئله با من قهر کردن . خیلی دلم میخواد که برگردن و ببخشن . مصداق این نمونه فقط  یه نفره که اتفاقا همشهریم هست و خیلی هم مغروره .....

 

  • دسته ششم یه سری عاشق که اکثرا دخترن حدود سن ۱۷ تا ۲۲ سالن البته پسر هم بینشون پیدا میشه ......... منو محرم اسرارشون می دونن.....

 

  • دسته هفتم بزرگترهایی هستن که خیلی به من لطف دارن  و من همیشه از نظراتشون استفاده می کنم . دوستشون دارم . ممنون که همیشه راهنماییم می کنن.

 

  • دسته هشتم دوستهایی هستن که من حتما باید برم وبلاگشون نظر بدم تا بیان برام نظر بدن . یعنی اگه اومدن نظر دادن و من وقت نکردم جواب بدم حتما توبیخ میشم با درج در پرونده و دیگه نمی یان پیشم. ......

 

  • یه سری دوستان هستن که فقط یه بار میان نظر می دن و می رن بااینکه خیلی هم از خودشون شور و اشتیاق نشون می دن !!!!!!!!

 

  • یه سری دوستهای من خانم ها و آقایون وبلاگ نویسی هستند که افکارمون خیلی نزدیک به همه . خیلی البته به من لطف دارن و برام نظر می دن . اکثر دوستهای مجازی من از این دسته اند و من هم خیلی دوستشون دارم . بدون اونها وبلاگ من ارزشی نداره . در واقع اعتبار وبلاگ به خاطرات نظرات قشنگ و سازنده اونهاست...

 

  • یه سری از دوستان برا اینکه تو وبلاگ من مطرح بشن و بقیه هم بهشون سر بزنن میان نظر می دن . فقط برا اینکه وبلاگشون مورد بازدید قرار بگیره .

 

  • دسته بعدی دوستان دنیای حقیقی منن که سالی ماهی یه بار نظر می دن بااینکه همیشه وبلاگم را می بینن . دلیلش چیه ؟؟؟

 

  • دسته بعدی دوستانی هستن که کمی تا قسمتی حس حسادت دارن که البته نظرات خصوصی بدی هم برایم می نویسن . بعضی اوقات هم با اسم جعلی برام نظر می دن .ممنونم ازشون

 

  • دسته بعدی دوستهایی  (نه کاربرانی ) هستند که بسیار بی جنبه تشریف دارن و با دفعه اول یا دوم باردیدشون شدیدا علاقمند می شوند !!!!!! نمی دانم به چه چیزی البته و سریعا آی دی و شماره تلفن می دهند !!!!!!! بیچاره ها

 

  • یه تعدادی از دوستهای مجازی من روح بسیار بسیار لطیفی دارن . اکثرا شاعرن . زود رنجن . شایدم بعضی هاشون شکست عشقی خوردن . من خیلی وقتها در طول روز به فکرشون می افتم ...... حتی براشون دعا هم کردم

 

  • یه سری دوستهای مجازی من دوستهایی هستن که قبلا تو دنیای حقیقی ام بودن اما دیگه برام مجازی شدن آخه با اینکه مسافتی هم با همدیگه نداریم اما دیگه نمی بینموشون متاسفانه و حالا دیگه برام تبدیل شدن به دوستهای مجازی

 

و اما

دوستهای مجازی من جز هر دسته هم که باشن خودشون می دونن که دوستشون دارم .

بعضی وقتها از صبح تا شب دلم پیش یه دوست مجازیه که برام درد دل کرده . یا دلم پیش یه دوست مجازیه دیگه است که یه نظر براش نوشتم و الان پشیمونم ....... یا منتظر عکس العملشم ......

یه وقتهایی اونقدر با زندگی شون و حرفهای دلشون عجین میشم که یه دفعه می بینم شدن جزیی از وجودم ........

یه وقتهایی مجبورم یه سیلی محکم بزنم تو گوش یه دوست مجازی اونم از راه دور تا به خودش بیاد و حقیقت را ببینه . ببینه اون بتی که ساخته پوشالیه . کاری که من سه چهار روز پیش کردم متاسفانه ....

یا برعکس یه وقتهایی مجبورم یه سیلی محکم از یه بزرگتر بخورم اونم البته تو دنیای مجازی

بعضی وقتها باهام قهر می کنن و من باید نازشون را بکشم یا من باید باهاشون قهر می کنم !!

شاد میشم با شادی هاشون . ذوق میکنم برا پیشرفتهاشون و شادی هاشون

یا ناراحت میشم با ناراحتی هاشون ....... شایدم گریه ام بگیره

حالا با این اوصاف به این دنیای مجازی بازم میشه بگی مجازی ؟؟؟؟؟

پی نوشت :

  1. وقتی موضوع کم میاری برا وبلاگت حتما گیر بده به دوستهای مجازیت!!!!
  2. عید فطر مبارک
  3. اگه بازم تو این انواع دوستهای مجازی نوع دیگه ای سراغ دارین بگین برام
  4. چند ساعت دیگه بیشتر نمونده تا ماه رمضون تموم شه . می دونین که اگه سوره توحید را سه بار پشت سر هم بخونین ثواب یه ختم کامل قرآن مجید را داره ؟؟ پس معطل نکنید وقت نیست ....
  5. عمدا برا  انواع دوستانم مثال نزدمااااااااااااااااا
  6. هر کدام از جملاتی که نوشتم مصداق داره و مخاطبش با خوندنش می فهمه که .....
  7. اخلاق مهشاد خیلی بهتر شده . از پیشنهاد آقا سهیل استفاده کردم . حالا قراره دوشنبه سر صبحگاه برا بچه ها صحبت کنه ....... بعدا می نویسم براتون
  8. راستی شما جزئ کدوم دسته از دوستهای من هستین ؟؟؟ اجبار نیست ها اما اگه دوست دارین بگین البته من خودم می دونم که هر کدام از شما عزیزان جز کدوم دسته هستین

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 توسط ملک محمد |

یه دانش آموز دارم اسمش مهشاده . این دانش آموز من ناتوان جسمی حرکتیه و روی ویلچره .

سال گذشته ما دلمون برا این دختر سوخت و بهش می رسیدیم تو درس دادن حرکت کردن و خیلی کارهای دیگه .

بیچاره دبیرای گل من یواش درس می دادن یواش می گفتن و یا تکرار می کردن تا مهشاد خانم هم بتونه خودش را به کلاس برسونه .

همینطور دانش آموزان نازم خیلی بهش کمک می کردن . خودش که نمی تونست ویلچرش را حرکت بده . می بردنش حیاط آبخوری دستشویی ( معذرت میخوام که نیم ساعتی هم طول می کشید همرا با دو سه نفر دیگه که کمکش میکردن) و تو درس و مشق هم بهش می رسیدن .

درسش خیلی ضعیف بود سواد درست و حسابی هم که نداشت با اینکه اول راهنمایی بود فکر نکنم اندازه سوم چهارم دبستان زیادتر بلد بود .....

گذشت تا موقع امتحانات نوبت اول که غایب کرد و ما بعدا ازش امتحان گرفتیم به چه مکافاتی . میخواست نمره بهش بدیم دو دستی تو بشقاب بماند ما هم همینکار را کردیم .

چند بار قصد کرد نیاد مدرسه و ما خیلی زجر کشیدیم تا خانم را دوباره برگردوندیمش مدرسه .

با هر بدبختی بود سال تحصیلی تموم شد و خرداد ماه رسید موقع  امتحانات و خانم هم که از امتحان بیزاز بود .آخه چیزی بلد نبود .....

و ما طبق معمول کمکش کردیم . خودم چند تا جواب سوال ها را بهش گفتم . می دونم نباید اینها را بگم اما دبیرای بیچاره را مجبور کردم تا بهش مستمر خوب بدن و تو امتحان هم تا آخر سر بشینه تا بهش جوابها را بگن !!!!!!!!!

اما

اما ریاضی را تجدید شد ............

این دختر پر روی من یک زبون هم داشت که جور بقیه اعضای بدنش را می کشید و حدودا بیست متری مسافت داشت و داره کما کان ......

بسیار برای من بی ادبی کرد و من هیچی نگفتم . شهریور زنگ زدم بیاد امتحان بده .نیومد و یه مشت دری وری هم (بازم معذرت میخوام ) پشت تلفن تقدیمم کرد میگفت چرا تو خرداد کمکم نکردی اون وقت که باید کمکم میکردی نکردی نمی یام نمی یام !!!!!!! و بازم من هیچی نگفتم فقط تلفن را قطع کردم .

با تک ماده متاسفانه قبول شد .

خب روز اول غایب بود . بعد هم که اومد دیگه من شدم یه مدیر بد و خیلی بد ..... نذاشتم بره کلاش . ثبت نامش نکردم

هر چی التماس کرد تو این دو سه روز نذاشتم بره کلاس  خب گریه هم کرد یه عالمه .

داشت دوباره زبون می ریخت وحشتناک که یه داد محکم زدم سرش ( از اون دادها که ساختمون به لرزه در میاد ) و از دفتر بیرونش کردم .

خودم ناراحتم

اما باید گربه را دم حجله کشت .

امروز مامان و باباش که اونها هم از دست اخلاقش به ستوه اومده بودن خیلی بهم التماس کردن برا بار چندم . اما قبول نکردم .... خب اونها هم میخوان یه جورایی از دستش راحت باشن میگن تا سوم را بخونه ... خودشون میگن

امروز یه جلسه کوچولو  گذاشتیم با بابا و مامان و دبیرام . حالا قرار شد تا پنج شنبه موقت بیاد.

می دونم که آخرش دانش آموز منه

می دونم که اخلاقش هیچ تغییری نمی کنه

می دونم که درسش ضعیفه

می دونم که بچه ها و دبیرام را اذیت می کنه

اما من چاره ای دارم غیر از این که ثبت نامش کنم ؟؟؟؟؟

می دونم فقط این دو سه روزه بیخودی حرص خوردم ...........................

و هیچ فایده ای هم نداره

همه اینها را می دونم

اما

کاش لااقل با این معلولیتش و این همه که بچه ها و دبیرا و حتی خدمتگزار بهش می رسه یه زبون خوش تو دهنش داشت .............

من دوستش دارم اما ......

بازم براتون از مهشادم می نویسم .....

پی نوشت :

  1. این پست برا اونهایی که فکر می کنن من همیشه خوش اخلاق و خوبم . عمدا نوشتم تا با واقعیت هم آشنا بشین . من بعضی وقتها شدیدا داد می زنم و بداخلاقم اساسی به جان خودم ....
  2. اینو دانلود کنین خوشمزه است  ... ؟؟
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 توسط ملک محمد |

  • میخوام برم گل فروشی گل بخرم . هر سال هدیه اول مهر دبیرام یه شاخه گل رز قرمزه . بعد از افطاره و توی گل فروشی ام .آقا رز چنده ؟ - هزار و پانصد تومان ! پشیمون میشم خیلی امسال گرونه ولش کردم . اصلا هدیه روز اول امسال باید تغییر کنه یه کادو فرهنگی باشه . میرم کتابفروشی و براشون کتاب می خرم . (فکر کنم اثرات همنشینی با آرزو باشه )

 

  • صبح شد بالاخره . چه شب طولانی را پشت سر گذاشتم . شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد . الهامم را با دعا و رد شدن از زیر قرآن و گل به دست روانه مدرسه اش می کنم . سرویسش امسال عوض شده . به به راننده اش هم یه عروس خانم جوون با ۲۰۶ نقره ای .

 

  • دیگه دارم با عجله تمام خودمو به مدرسه می رسونم اما امروز بر خلاف هر روز ماشین بد گیرم میاد ...

 

  • تو راه مدرسه شش تا پیامک به مناسبت بازگشایی مدارس برام میاد اما فقط به یکی شون جواب میدم اونم چون خاطرش را خیلی میخوام  ...... تازه دو تا جواب هم براش دادم . آخه  خیلی دوستش دارم ...

 

  • خب دیگه رسیدم مدرسه . وای مدرسه با حضور دخترای من چه قشنگ شده ... همه شون می پرن جلو ... سلام خانوم ... حالا انگار یه قرنه منو ندیدن ۵ الی ۶ ثانیه ای براشون تو حیاط می مونم .. میدونم اگه بیشتر وایسم له میشم زیر دست و پاشون اون وقت تیکه بزرگم گوشمه ... وا خانوم کجا میرین ؟؟؟ کار دارم .. کار دارم

 

  • به به تو دفتر هم که نصف دبیرام اومدن .. وای چه خوشگل و ترگل  ورگلن شدن آخ که حس حسودیم تحریک میشه : کاش منم معلم بودم و سه ماه تو خونه بودم و حالا اول مهر با خیال راحت و خوشگل می اومدم مدرسه .... نه که وقت نکنم برم یه مانتو نو برا خودم بخرم ....

 

  • حالا تا صبحگاهمون وقت هست یه سردر با شاخه های درخت کاج و برگ و گل طبیعی جلو در سالن درست میکنیم و مهمونها هم کم کم از را ه می رسن . آخه امروز قراره زنگ مهر را با حضور معاون محترم پرورشی و کارشناس مسئول آموزش راهنمایی و چند نفر دیگه از اداره و شهردار و رئیس شورای شهر بزنیم .

 

  • برنامه شروع شد ....  قرآن نیایش و.... برنامه شون متنوعه دفاع مقدس ماه رمضان بازگشایی مدارس و شب قدر ...... وای چیکار می کنه این زهرا موذنی با  این مجری گریش بلا چه زبونی پیدا کرده .... آقای موذنی خدمتگزار مدرسه هم به وجد میاد و براش اسفند دود می کنه

 

  • برنامه خیلی قشنگ اجرا میشه مخصوصا با سرود همگانی بچه ها ..... وسط های برنامه هم از صحبتهای معاون محترم پرورشی و شهردار عزیز هم استفاده می کنیم .

 

  • آخر برنامه است من دیگه نایی برای پشت تریبون رفتن را ندارم .آخ جون خوبه خانم سلمانی را دارم . دوسال پیش معاونم بوده . میره و به جای من صحبت می کنه . حالا من فردا

 

  • خب وقت وفتن به کلاسه یه معلم ها سینی کادوی بچه ها دستشه . یکی دیگه اسفند . یکی دیگه قران . یکی دیگه هم کادوی معلم ها دستشه

 

  • بچه ها به صف میان بالا تا برن کلاس اوا یکی یکی باهاشون دست میدم . بعد از وسط آقایون مهمونها رد می شن . بعد اسفند . قرآن و آخر دست هم کادوهاشون را از تو سینی بر می دارن و می رن کلاس .

 

  • وقت ندارم  اما یه لحظه برمی گردم نگاه می کنم می بینم همه ی بزرگترها دارن زیر لب دعا می خونن . شایدم آیت الکرسی .

 

  • خودم دبیرام را از زیر قرآن رد می کنم و میفرستمشون با سلام و صلوات کلاس

 

  • خب خدا را شکر که همسر مهربان صبح منو از زیر  قرآن رد کرد و آرزوی  موفقیت برا منو الهامش کرد . اینها که هیچکدوم به فکر من نبودن

 

  • آخ دیدین چی شد ؟؟؟ به خدمتگزار زحمتکشم کادو نرسید . همون که همه ی زحمت را کشید . خب اشکال نداره .... فردا بهترش را براش می برم

 

  • راستی همه از دانش آموز گرفته تا دبیر و مهمونها همه از دیدن مدرسه رنگ شده تمیز و نظم بچه ها و برنامه داده شده به دانش آموزان و اینکه هیچ بی برنامگی وجود نداشت کیف کردن . اما هیچ کس نگفت که این خانم ملک محمد تنهای تنها این کارها را کرده .... هیچ کس از من تشکر نکرد ..... طوری نیست ..... اما خدا وکیلی اگه کمبودی هم بود اینطور ساکت بودن ؟؟؟

 

  • این بود گزارش پروژه مهر من ... گزارش وصال من با شاگردم .... کاش میشد همین گزارش را بفرستم اداره . اما برا اداره باید با یه انشای دیگه بنویسم .........

 

 

پی نوشت :

  1. قالب وبلاگ کادوی یه دوسته بعدا اسمش را میگذارم براتون . لطفا در مورد قالب هم برام نظر بدین لطفا
  2. امروز خیلی تو فکر آیدا و آرزو بودم .....

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 توسط ملک محمد |