تبليغاتX
دلنوشته های یک خانم معلم
یک

مسافرت

ناگهانی

و

عجله ای

برمی گردم

انشالله

خداحافظ

و

به

امید

دیدار

التماس دعا

بدی هایم را ببخشید .................

********************************************************

پی نوشت در ساعت هشت و نیم عصر شنبه دوم شهریور :

سلام

و ممنون بابت n تا کامنت خصوصی و عمومی ......

کلی ذوق نمودم که............................. هیچی ........... مهم نیست

 به زودی به روز خواهم کرد

در ضمن آقای حسامی اون علامت سوالی که چهارشنبه تا حالا تو ذهنتونه را بعدا سر فرصت جوب میدم

فعلا خداحافظ

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط ملک محمد |

ای سپیده ... ای سحر ... ای طلوع ...

لحظه های روشنم را درک کن

بودنم را لمس کن

حس تنهایی عجب حس بدیست

ماندنم را فهم کن

اشتیاق و خواهشم را در تمنای بهار

به نگاه پنجره پیوند ده

ای سپیده ... ای سحر ... ای طلوع ...

با تو می خواهم جهانی پر زعشق

با تو می خواهم رسیدن تا بهشت

کاش در راه رسیدن تا به صبح

شیشه های شرجی قلبم به روی آفتاب

یک نگاه تازه داشت

یک امید زنده داشت  .........

******************************************************************

بی ربط ها :

  1. میلاد سرور و مولایمان امام زمان عزیزمان حضرت مهدی (عج) را پیشاپیش تبریک می گویم و از خداوند متعال تعجیل در فرج ایشان را خواهانم .
  2. فردا چهار شنبه تولد حضرت علی اکبر و روز نوجوان است . این روز را به تمام نوجوانها تبریک میگم مخصوصا دانش آموزای گل خودم
  3. برای آشنایی بیشتر با امام زمانمان (عج) می توانید به نرم افزار تحت وب شمیم گل نرگس مراجعه کنید.
  4. معذرت بابت این که این دفعه دیر به روز کردم . (علتش کسالتی بود که ممکن است ادامه هم داشته باشد  )
  5. تعطیلات داره تموم میشه نمی دونم ناراحتش باشم چون از شهریور هر روز باید برم مدرسه یا خوشحال باشم ............... اما نه خوشحالم آخه دلم برا دانش آموزام تنگ شده
  6. شهریور روزهای شدیدا پرکاری برای من است غیبتهایم را در وب ببخشایید .
  7. برای آیدا  : (( کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد ....... ))
  8. به ترنجستان  هم  سری بزنید عکس هاش را خودش گرفته برایش نقد کنید تا کارش خوب است بهتر از این هم بشود .
  9. دست یافتن به آرزوهای درونی چندان هم مشکل نیست  .... امتحان کنید
  10. گلهای پشت قالب وبلاگ به مناسبت نیمه شعبان می باشد .
  11. التماس دعا ............ همین و دیگر هیچ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط ملک محمد |

 

اعیاد مبارک شعبانیه بر شما مبارک باد

 

یه  ایمیل برام از گروه پرشین استار اومده . چند تا عکسه با عنوان خورشید در دستان شما

شايد يكي از روياهاي هر كدوم از ماها اين بوده كه تو يكي از اين غروبهاي زيباي تابستون وقتي به آسمون صاف و آفتابي نگاه مي كنيم

يا اينكه در شبها چشم به ماه و ستاره هاي نوراني مي دوزيم ،

دستامونو دراز كنيم و يكي از اونها رو مال خودمون كنيم و شايد هم تو دوران بچگي گاهي سعي كرديم تا اينكار رو انجام بديم !

اما فكر نميكنم تا بحال هيچكس قصد كرده باشه خورشيد رو با اون همه عظمت و گرماي زيادش تو دستاي خودش بگيره !

ولي يك هنرمند عكاس با خلاقيت منحصر بفردش تونسته اين آرزوي باورنكردني رو با نشون دادن يكسري تصاوير براي چند نفر محقق كنه و دلهاي اونها رو غرق در شادي و شگفتي كنه !

چه خوبه خودتون تصاوير زير رو ببينيد و لذت ببريد ، هم از رؤيايي كه براي شما تداعي ميشه ، هم از ابداعي كه در خلق اين تصاوير بكار رفته . . .


این دو تاش :

 

 

 

 

لود شدن عکس ها خیلی زمان نمی بره بقیه اش را هم در ادامه مطلب بینید ............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط ملک محمد |

وقتی وقت خداحافظی با مرحله قبلی زندگی ات میشه

وقتی موقع رفتنت از یه مرحله زندگی به یه مرحله دیگه میشه ........

وقتی همیشه تو برا زندگیت برنامه می ریزی و با برنامه می ری جلو و برا دقیقه دقیقه هات می دونی که چیکار کنی

وقتی می مونی توی یه کار از پیش تعیین شده یه عمل انجام شده ...

وقتی دیگه برنامه ریزی هات به دردت نمی خوره

وقتی احساس پوچی می کنی

وقتی دیگه با تمام تلاشت می بینی که هیچ کاری ازت ساخته نیست

هیچ کاری

وقتی

وقتی

 

اون وقت اینقدر قشنگ تیکه تیکه های مسیر راه برات منظم کنار هم می شینن که خودت هم متعجب میشی

اون وقت دیگه باید یه گوشه آروم بگیری و خودت را بسپاری به مسیر آب

باید بدنت را شل کنی و بیفتی تو مسیر رودخونه تا رود خونه تو را ببره

اون وقت دلت می سوزه برا تمام کارهایی که تو ذهنت بود و میخواستی انجامش بدی و نتونستی

دلت می سوزه که باید برنامه های تو ذهنت را بزاری کنار

الان من دقیقا همین حالتم

با تمام فکر ها و برنامه هایی که داشتم موندم تو یه عمل انجام شده

الان فقط باید نگاه کنم ببینم آخر کارم چی میشه

آی خدا ااااااااااااا

وقتی قراره یه اتفاق بزرگ و مهم برات بیفته اینقدر قشنگ خدا کمکت می کنه که خودت هم حس نمی کنی ........ اینقدر خدا در رحمتش را به روت قشنگ باز می کنه که دهنت از تعجب باز می مونه

اینقدر قشنگ مسیرهای شیطانی را برات مشخص می کنه که خودت هم تو ماهرانه بودن کارهای خدا می مونی

وقتی علیرغم تمام کارهایی که کردی خدا یه چیز دیگه برات میخواد و تیکه تیکه های راه را برات نشون می ده اونوقته که دیگه نباید هیچی بگی

اون وقت فقط باید بگی خدایا شکرت

فقط باید بگی چشم

چشم خدا جون

باشه خدا جونم با اینکه مسیر دیگه ای برا زندگی ام داشتم

با اینکه خیلی برنامه ریزی کره بودم

با اینکه خیلی فکرها تو سرم بود

اما باشه خداجونم ... هر چی تو بخوای .... هر چی تو بخوای

اصلا هر چی تو بگی

فقط به شرطی که منو ببخشی

باشه ...........

 

 

خیلی کلافه ام ................

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط ملک محمد |

سلام

از بس این آرزو با خوندن بی نهایت کتاب و درج قسمتهایی از اون تو وبلاگش دل ما را آب کرد ...

من هم تصمیم گرفتم برم یه کتاب بخونم و یه قسمتیش را بزارم تو وبلاگم که یعنی منم هستما..

رفتم تو کتابخونه منزل که البته تعداد کتاباش هم خیلی زیاده اما کو آدم کتابخون ؟؟؟

و یه کتاب برداشتم که بخونم ......... قبلا هم خونده بودمش ... داشتم تورق می کردم که :

.

.

که دو تا ورق لابه لاش پیدا کردم . اینقدر این دو تا ورق برام جالب بودن و خنده دار که کتاب را ولش کردم

بلند بلند می خوندم و بلند بلند هم می خندیدم .........

دو تا نامه بود که سال ۸۱ که دبیر بودم دانش آموزام به عنوان هدیه روز معلم بهم داده بودن

آخی اما اسم نداشت ............. شمام بخونید شاید مثل من بلند بلند خندیدید!!!!!!!!!!

 

سلام سلامی به گرمی آفتاب و به سفیدی برف . سلام به معلم عزیزم امیدوارم که از دست من ناراحتی نداشته باشیدو همیشه در درگاه خداوند متعال قرار بگیریو امیدوارم از این چند بیت شعر خوشتان بیاید:

معلم عزیزم               ای شمع پرفروزم

بپر توی آسمان           تو مهربان بمان

عشق همه درسهات    بود تمام کارهات

حالا شدی معلم           راهت بود جون و علم

عالم شدن ترا است       قصه بود شبهایت

زندگی بود همین دو روزه      آب بخوری تو کوزه

این هم یه شعر دیگه :

من دوست دارم شما را           خنده های بی صدایتان را

تو هستی آرام جانم                مهربان مهربانانم

ای سرچشمه پاکی ها             ای معلم خوبی ها

ای خانم ملک محمد                 ای مالک سرزمین ها

معلم خوب من                         عزیز مهربان من

دبیر خوش زبانم                        تو آرام روانم

دوستت دارم همیشه                 نامت فراموشم نمیشه

خانم ملک محمد روزت مبارک ببخشید این قابل شما را ندارد . من که در روزی هستم که نمی توانم به کتاب فروشی بروم و یک جلد کادو بگیرم. یادم هم نبود تا به خواهرم بگویم تا شب شد یادم آمد که جلد کادو نگرفته ام باید ببخشید .

از طرف        F: D        به خانم ملک محمد

امیدوارم تا هزار و دویست و پنجاه و بیست و سی زنده باشید انشاالله

 

لازم به ذکر است نامه این دانش آموز من بدون کم و یا زیاد درج شد

حس قشنگ و پاک کودکانه اش منو دیروز تا حالا تو فکر برده

خیلی دلم میخواد این دانش آموزم را ببینم

کاش می دیدمش .............

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 توسط ملک محمد |

دفتر مدرسه شلوغ بود و من هم طبق معمول دست تنها

دیگه ارباب رجوعها می دونستن که باید بشینن تا یکی یکی نوبتشون بشه . همینطور که داشتم به امور مختلف می رسیدم

نوبت معصومه شد . اومد رو به روی میزم با مادرش ایستاد

فکر نمی کردم که برای ثبت نام تو مدرسه ما اومده باشه . آخه جثه اش خیلی نحیف و لاغر بود ... فکر کردم دبستانیه !!

اندازه الهام من بود  ... نه حجمش خیلی کمتر از الهام بود

برا همین زیاد توجهی بهش نکردم اما اون چشمهای خوشگل و گیراش نمیذاشت که بهش نگاه نکنم

داشتم اسمش را وارد دفتر می کردم و کارنامه هاش را می دیدم و در همین حال هم از مامانه پرسیدم : چرا دختر ما را نیاوردی تا ببینیمش ؟؟ کلاس داشت ؟؟؟؟

مامان گفت : ایناهاش خانوم این معصومه است ........

- جدی !!! وای ببخشید ..... چرا معصومه چیزی نمی گی حتما غذا خوردنت هم مثل حرف زدنته ... بیخود نیست اینقدر کوچولویی ...

دیگه مکالمه ای رد و بدل نشد و من داشتم کارهاش را انجام می دادم

البته هر دفعه هم به چشمهای نازش نگاه می کردم ......... آخه روبروم بود

وای معدلش هم چه خوب بود نزدیک نزدیک بیست الان دقیق یادم نیست

کارش تموم شد فقط مونده بود بفرستموشون برا معاینه مرکز بهداشت .... که راهنمایی شون کردم .

موقع خداحافظی مامانش گفت ببخشید خانوم مدیر یه چیزی میخواستم بگم

گفتم : بفرمایید گوش میدم ... بفرمایید

و

مامان دست دخترش را که تاحالا پشتت میز پنهان بود آورد بالا و نشونم داد و گفت دخترم سرطان پوست مادر زادی داره .........

و وقتی دستهاش پاهاش و بدنش را دیدم

دنیا دور سرم گیج رفت........... حالم خیلی بد شد

تمام بدن نحیفش را سرطان گرفته بود گوشتی نبود پوستی نبود  حتی استخونهاش هم عادی نبود همه اش تحلیل رفته بود

و

و

خانوم میخواستم بگم یه کم هوای معصومه را داشته باشین .... اون نباید ورزش کنه و ....

و من اصلا صدای اونو نمیشنیدم ..................

 

 

تازه بعد هم که رفتن ارباب رجوع بعدی گفت که بابای معصومه هم طلاق داده مامانه را

و من از فکر معصومه چند روزه که نمی تونم برم بیرون 

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط ملک محمد |