تبليغاتX
دلنوشته های یک خانم معلم
دقیقه های بدون تو نفرت انگیزند

و درد و آه بر در ودیوار خانه می ریزند

تمام ثانیه های بی تو

عمریست که برایم بیهودگی می کنند

و من در این فکرم که کدام ثانیه مرا عاشق تو کرد ؟

کدام ثانیه

چرا دقیقه ها چشم های منتظر مرا نمی فهمند ؟

چرا ؟؟؟

ثانیه ها هم آمدند و یکی یکی رفتند

حتی لحظه ای که تو باید می آمدی و نیامدی

به همان سرعت گذشت که بقیه هم ....

و من تمام روز دیوانه وار می گویم :

لحظه های بدون تو چقدر نفرت انگیزند

کاش نبود لحظه ای که تو نباشی

یا می شکست این سکوت تلخ ثانیه ها

به کجا پیش می رویم ؟؟

چه کسی می داند ؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط ملک محمد |

سلام پدرم

خوشحالم که باز دوباره میلاد مولایمان شد تا به این بهانه روز پدر را تبریک گویم

پدرم ! خوشحالم که بهانه ای دارم تا صورت نازت را ببوسم

خوشحالم که بهانه ای دارم که دستان چروکیده و خشنت را لمس کنم و دست بر صورتم بگذارم

افتخارم چین و چروک صورتت است

افتخارم دستان پینه بسته ی توست ........

مهربانم

مادر همیشه گله از ندینت دارد ............. گله از خستگی ات ......... گله از چرت زدن هایت قبل از ناهار

آنقدر دوستت دارد که خستگی ات را برای خودش میخواهد

بابای مهربانم

نمی دانی چقدر دلم هوای دستانت را کرده بود ..........

اما شرم نمی گذاشت تا دستت را بگیریم ببویم و ببوسم

خوشحالم که امروز به خواسته ام رسیدم

خوشحالم که لحظه ای در آغوشت قرار گرفتم

هرچند زیاد وقت نداشتی تا به عشقم پاسخ دهی

اما مرا همین بس است

همین بس که سایه مهربانیت بر سرم است

همین بس که بودنت را در کنارم حس می کنم ...........

همین بس

 

خسته نباشی فرشته ی خسته ی ما

و

روزت مبارک پدر عزیزم

 

 

 و سخن آخر :

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد ..............

روز پدر را به تمام کابران وبلاگم که پدر هم باشند به طور خاص تبریک می گویم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط ملک محمد |

  • سلام ( و می روم تا ته کلاس بشینم )
  • سلام ........... کجا ؟؟؟؟ ساعت چنده ؟؟؟
  • سه و ربع
  • بیرون بیرون ........ برو بیرون.......... برو ساعت بعد بیا ساعت ۵
  • باشه مهم نیست ......... اما منم مثل خودتون کارمندم
  • منم کارمندم اما سروقت اومدم ....... برو ساعت بعد بیا
  • باشه موردی نداره .......

و میرم

اینها مکالمات من واستادم بود ماله دیروز بعد از ظهره

یه کلاسی میرم که دیروز مبحثش عوض شده بود همینطور استاد و من به دلیلی یک ربع دیر رسیدم اما استاد مغرورم سر کلاس راهم نداد البته خیلی دلش میخواست التماسش کنم تا کیف کنه اما من ترجیح دادم برگردم خونه و دوباره برم کلاس و به اون مثلا استاد که چیزی از من بالاتر نبود و فقط مرد بود التماس نکنم ........

رفتم خونه و ساعت ۴و ۵۰ دقیقه برگشتم کلاس ......... داشت تو دفتر چای می خورد و ۵ و  ۱۰ دقیقه اومد کلاس .... هیچی نگفتم اما به خودم گفتم بعد از کلاس به طور خصوصی حتما حسابش را می رسم

آخر کلاس موقع حضور و غیاب گفت اون خانومی که اون ساعت دیر اومد الان اومده و من گفتم بله

خودش بحث را شروع کرد و من بهش ثابت کردم که نباید ده دقیقه دیر می اومد .......... لااقل امروز که با من این کار  را کرد اما دلایل بیخود می آورد خیلی با هم کل کل کردیم ... خیلی دلش میخواست تا ازش معذرت بخوام میگفت نظم کلاس را به هم زدی اما من به هم نزده بودم آروم میخواستم برم بشینم ........می گفت من اگه ده دقیقه دیر بیام طوری نیست از اون طرف ده دقیقه بیشتر می مونم اما در حالی بود که امروز بیست دقیقه هم زودتر از هفت تعطیل کرد ..... 

خوب اگه خودش دیر نیومده بود حتما ازش معذرت میخواستم بابت نظمی که داشت ........

بعدش فهمید که آموزش و پرورشی ام و اعتراف کرد که منم معلمم

بهش نگفتم که مدیرم

فقط یاد این سخن پیامبرمون افتادم :

رطب خورده منع رطب کی کند ؟؟؟

حکایتش را هم که بلدین حتما ...........................

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط ملک محمد |

آخرای این هفته که از فردا شروع میشه مایه مشکل بزرگ خانوادگی داریم :

چهار شنبه ۲۶ تیر ماه تولد منه

چهار شنبه ۱۳ ماه رجب روز پدره

پنج شنبه ۲۷ تیر ماه تولد الهامه

حالا ما یه مشکل بزرگ داریم

نمی دونیم کی برا کی تولد بگیره ؟؟؟؟

کی به کی کادو بده ؟؟؟؟

کی به کی تبریک بگه ؟؟؟؟

کی برا کی جشن بگیره ؟؟؟؟

 

آه ...... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .............

 

 

 

     

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 توسط ملک محمد |

بعد از مدتها ، پنج شنبه گذشته – تازه آن هم به اجبار – برای مراسم یکی از بستگان رفتیم سر مزار

نمی دونم چرا از مزار رفتن بدم میاد

حس بدی داشتم ................ یه حس غریب

نه که فکر کنین به یاد مرگ نیستم .... نه .... نه ..... روزی نیست که بهش فکر نکنم

اما از مزار رفتن می ترسم ...... نه اصلا بدم میاد

وقتی داشتم بعد از اون مراسم کذایی بر می گشتم

وقتی داشتم از توی سالن می اومدم بیرون تا بریم سوار ماشین بشیم

وقتی داشتم از لابه لای قبر ها عبور می کردم

وقتی داشتم به اون گریه های دورغین فکر می کردم

کم کم

کم کم هی قدم هام آروم و آروم تر شد

دیگه انگار اصلا از فکر مراسم اومده بودم بیرون

حسم تغییر کرده بود

یه جور آرامش خاصی به سراغم اومد

نمی دونم چرا ؟؟؟

با اینکه تو اون مراسم گریه نکرده بودم اما حس آرامش و روشنی بعد از گریه را داشتم

.

.

.

خدایا این بنده هات چه آروم خوابیدن اینجا کنار هم

خدایا چه آرامشی اینجا برقراره

هیچ کاری از این بنده های خدا برنمی یاد

هیچ کاری

خدایا یه روزی هم نوبت منه

من باید کاری بکنم که هم جسمم و هم روحم بعد از مرگ آروم باشه

دیگه از مزار و از مرگ نمی ترسیدم

فقط  به این فکر می کردم که منم حتما یه روزی میرم کنارشون می خوابم ..... حتما .... حتما

یه روزی که معلوم نیست کی هست

اما خدا کنه کفه اعمالم اونقدر سنگین باشه که بهم آرامش بده

آمین

 

پی نوشت :

  1. سه روز پیش یکی بهم سلام کرد منم به خاطر اینکه زیاد این عبارت را برا شاگردام به کار می برم بهش گفتم سلام به روی ماهت ... حالا با من قهر کرده منم اینقدر باهاش حرف نمی زنم تا بفهمه اشتباه کرده .......
  2. پست قبلی به خاطر اینکه از خودم نبود و مناسبتش هم تموم شد حذف شد .
  3.  کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد .... 
  4. همین و دیگر هیچ
  5. پاینده باشید   
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط ملک محمد |

سلام

می دونید که اهل سیاست نیستم یه فرهنگی آروم و ساکتم و مشغول کار خودم

اما

این سازماندهی جدید نیروی انسانی درآموزش و پرورش بدجوری ذهنم را مشغول کرده .....

در لینک زیر به طور کامل تمام جزئیات این طرح اومده

خیلی دوست دارم مطالعه کنید و مثل همیشه تو قسمت نظرات نظر ارزشمندتون را برام بنویسید

ممنون

سازماندهی جدید در آموزش و پرورش

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 توسط ملک محمد |

 

سلام مادرم

 

سلام مادرم ای باغبان هستی من

هنگام روییدنم باران محبتت را آرام آرام بر سرم باراندی بی چشمداشت

و پروراندی ام در آغوش گرمت باز بی چشمداشت

هنگام بیماری ام طبیب آلامم بودی هستی من

طبیبی حاذق تر از هر پزشک ماهری

دردهایم را میشناختی و درمان می کردی

هنگام خطاهایم نصیحتت بر جانم می نشست همچون حکیمی که به نرمی آگاهی ام دهد

مادرم نگاهبان هوشیاری بودی از برایم

هیچ کسی را توانایی آن نبود که به سراغم بیاید و توهینی هر چند اندک نماید

گاه تعلیم تنها معلم مهربان و دانشمندم تویی

و چفدر نیکو مسائل پیچیده ریاضی زندگی ام را برایم اثبات می کنی

و چه زیبا و اندیشمندانه راه را از چاه برایم مشخص می سازی

مادرم  خشمت آکنده از مهربانی است آنگاه که از خطاهایم برایت می گویم

و مهربانی ات با قطره اشک جمع شده در گوشه چشمت زیباترین مهربانی

مهربانم چگونه با وجود تو به دیگران مهر مهربانی می زنم و برچسب عاشقی

عزیزم کاش به غیر از تو به هیچ کس نگفته بودم عزیزم

چرا که تو عزیزترینم هستی

چروکهای مانده بر صورتت زیباترت می کند فرشته ی من اما تو آن را نشانه پیری ات می دانی

عزیزم ارزان به دست نیاورده ای آن را

با بیماری ات بیمار می شوم و با خوشی هایت خوشحال

خداوند می دانست که چه زحمتی دارد پروراندن فرزند که بهشت را سهم تو قرار داد

مهربان زیبایم ببخش خطاهای فرزندت را ................

ببخش که سخت محتاج بخشیدنت هستم

زیبای من به زبان الکنم  خرده مگیر زیرا که قاصر است از بیان خوبی هایت

و توانایی پاسخ گفتن زحماتت را ندارد

هنوز در شگفتم از خلقت تو ای اعجوبه ی طبیعت

و نمی دانم چطور برای خودم این همه خوبی ات را شرح دهم

خدایا من قادر نیستم تا مهربانی هایش را قدر نهم

و نمی توانم  از او بابت زحماتش تشکر کنم

نمی توانم ............. نمی توانم

تو کمکم کن

 

پی نوشت :

 

  1. میلاد بانوی دو عالم بر شما مبارک
  2. ببخشید که یه مدت کم به روز نکردم
  3. ممنون از همه کسانی که نظر عمومی و خصوصی نوشتن و ابراز نگرانی کردن
  4. بابا هیچی نبود فقط رفته بودم مرخصی ......... همین و دیگر هیچ
  5. بیشتر از این نتونستم دوریتون را تحمل کنم
  6. مواظب باشید چه آرزویی می کنید چون ممکنه برآورده بشه
  7. قول نمی دم اما سعی می کنم دیگه از این کارا نکنم ..............
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط ملک محمد |