دوستان گلم را به خواندن دومین قسمت از کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران دعوت می کنم :
در جوانی می شنیدم که در فلان شهر همه مردمان مطابق دستورهای کتاب آسمانی زندگی می کنند .
گفتم من به آن شهر و دامان رحمتش پناه می برم. شهر دور بود و من برای سفرم زاد راه بسیار با خود برداشتم . پس از چهل روز شهر را دیدم و در چهلمین روز وارد شهر شدم .
شگفتا همه ساکنان شهر فقط یک چشم و یک دست داشتند . حیران ماندم و با خود گفتم : آیا مردمان شهری به این مبارکی باید فقط یک چشم و یک دست داشته باشند؟
آنگاه دیدم که آنها هم در شگفت شده اند . زیرا که دو چشم و دو دست مرا با حیرت می نگریستند . هنگامی که با یکدیگر گفتگو می کردند ، از آنها پرسیدم : آیا به راستی این همان شهر مبارکی است که همه مردمان آن مطابق دستور کتاب آسمانی زندگی می کنند ؟
آنها گفتند :آری این همان شهر است . گفتم پس چه بر سر شما آمده ؟ چشم راست و دست راستتان کجاست ؟ همه مردمان به هیجان آمدند و گفتند : بیا و ببین
پس مرا به معبد میان شهر بردند . درون معبد توده ای از چشم و دست دیدم . همه خشکیده .
گفتم : ای وای کدام فاتح این بلا را بر سر شما آورده است ؟
پچپچه ای در میان مردمان شهر افتاد .
یکی از ریش سفیدان پیش آمد و گفت : ما خود این کار را کرده ایم . خدا ما را بر شیطانی که درون ما بود فاتح کرده است . آنگاه مرا به محراب هدایت کرد و همه در پی ما آمدند .
آن مرد بر بالای محراب کتیبه ای را به من نشان داد و چنین خواند :
اگر چشم راستت با تو بد کند آن را برکن و دور بینداز زیرا به سود توست که یکی از اعضایت از میان برود تا تمام تنت در دوزخ نیفتد .و اگر دست راستت با تو بد کند آن را بکن و دور بینداز ، زیرا به سود توست که یکی از اعضایت از میان برود تا تمام تنت در دوزخ نیفتد .
آنگاه من مطلب را دریافتم رو به سوی همه مردمان گرداندم و فریاد زدم از میان شما مردی یا زنی نیست که دو چشم یا دو دست داشته باشد ؟
آنها در پاسخ گفتند : نه یک تن هم نیست هیچ کس تمام نیست ، مگر چون تویی که هنوز جوانی و نمی توانی کتاب آسمانی را بخوانی و فرمانهایش را بفهمی .
هنگامی که از معبد بیرون آمدیم ، من فورا از شهر مبارک رفتم زیرا که من چندان جوان نبودم و می توانستم کتاب آسمانی را بخوانم.
![]()
![]()
آسمانی باشید ............![]()
.![]()
تو و صفحه کلید تنهای تنها
اونوقت می نویسی
هی می نویسی و می نویسی و می بینی که رسیدی به صفحه دوم سوم چهارم
و حتی پنجم و ششم
اما وقتی می ری و از اول همه شون را می خونی
می بینی که نه می تونی برا کسی بفرستی
و نه می تونی بزاریش تو وبلاگت
دلنوشته هایی هستن که فقط و فقط برا دل خودت نوشتی
فقط برا خودت
و هیچ کس نیست تا جلوش بزاری و بخونه و برات نظر بده
آی خدا
البته این هم دلنوشته است
یه وقتهایی دلت می گیره از هر چی دنیای مجازی و آدم مجازیه
دلت میخواد همه ی اون آدمها حقیقی باشن اما نیستن
باور کن نیستن ........... مجازین
یه وقتهایی دلت میخواد فقط آدمهایی که تو دنیای حقیقی می بینی وارد حریم خصوصی مجازیت بشن
اما نمیشه
و بعضی وقتها اونقدر باهاشون با مشکلاتشون امتحاناتشون و حتی عشقهاشون عجین میشی
که شبها خواب دلتنگی ها و مشکلاتشونو می بینی
یه وقتهایی صبح تا شب به مشکل یه آدم مجازی فکر می کنی که برات درد دل کرده
و یه وقتهایی دلتنگ یه آدم مجازی میشی تو اینترنت
یه وقتهایی برا امتحاناتشون دعا می کنی
و یه وقتهایی برا اینکه به عشقشون برسن نذر می کنی
یه وقتهایی باید ازشون اجازه بگیری حتی برا یه مسافرت کوچیک
و یه وقتهایی غیبت چند ساعته ات بعضی ها را دلتنگ می کنه
آی خدا خسته شدم
خسته شدم از هر چی دنیای مجازی و آدم مجازیه
آی ترا به خدا رهایم کنید
من از هیچ آدم مجازی ناراحت نیستم
برای هیچ آدم مجازی هم دلتنگ نمی شوم
من فقط خسته ام
شاید فشار کار منو خسته کرده
شاید هم بعضی امور ناشناخته دیگر ........
شایدم
نمی دونم
اما همه ی اینها را آنلاین نوشتم
اصلا .......................
نمی دونم چرا امشب دلم گرفته بود .................. نمی دونم
فکر کنم یه کم الان سبک ترم
شب به خیر
این روزها به دعوت دوست بسیار عزیز و نازنینی کتاب زیبای پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران را مطالعه می کنم .
از این به بعد سعیم بر این است تا شما را هم مهمان قسمت هایی از آن نمایم :
چشم یک روز گفت : من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است . این زیبا نیست ؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد ، سپس گفت پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم .
آنگاه دست در آمد و گفت : من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم .
بینی گفت : کوهی در کار نیست . من او را نمی بویم .
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید ، و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند : این چشم یک جای کارش خراب است ...........

پی نوشت :
دوست خوبی نمی دانم یا دشمن بدی باز هم نمی دانم به اسم و آدرس من در وبلاگهای دیگران نظر می نویسد......... نمی دانم چه منظوری را دنبال می کند!!!!!!!
فقط خواستم بنویسم که تا اطلاع ثانوی من دیگر غیر از وبلاگهای دوستان عزیزم در هیچ وبلاگ دیگری نظر نخواهم نوشت .
ششم خرداد تولد وبلاگ ام البنینه
یادمه تو جلسه مدیران اردیبهشت ۸۶ که به مناسبت روز معلم برگزار شده بود از قسمت فن آوری اطلاعات اداره آقای جباری در مورد اینکه باید مدارس کامپیوتر و سایت داشته باشن یه بحث کوچیک به میون اومد و .... و اینکه حالا امکانش نیست که به همه مدارس سایت بدن و ....
و بهترین راه را ایجاد وبلاگ عنوان کردن .
من خیلی وقت بود که تو اینترنت رفت آمد داشتم به سایتهای مختلف سر می زدم و یا چت و ایمیل بازی می کردم
سایتهای مدارس را می دیدم که غیر فعال بود و دو سه بار هم برا سایت پیگیری کرده بودم اما به نتیجه نرسیده بودم .
وبلاگ را هم نمی دونستم چیه فقط می دونستم یه قسمت نظر بدهید داره![]()
تا اینکه یه روز بر حسب اتفاق از یه دوستی که اون هم دوست داشت برا شرکت در یک مسابقه وبلاگ درست کنه آدرس بلاگفا را گرفتم
و وقتی وارد سایت شدم بدون نگاه کردن به جایی رفتم قسمت ایجاد وبلاگ و وبلاگ مدرسه را درست کردم اولین مطلبش هم برنامه امتحانات خرداد ۸۶ بود .
و اونقدر ذوق زده شده بودم که نمی دونستم برا دیدن مطلبم باید مشاهده وبلاگ را بزنم و هی دنبال وبلاگ می گشتم
و ............
حالا هر چی زنگ می زدم این طرف و اون طرف کسی نبود که منو راهنمایی کنه![]()
اما زود خودم همه مشکلاتم را تقریبا حل کردم
خوب اول کار خیلی ناشی بودم دو سه بار پسورد را دادم به آقای مباشری تا یه کم به وبلاگم سر و سامان داد و یه چند باری هم از آقای حسامی کمک گرفتم .
امروز یک سال از اون روز جالب و به یاد موندنی برا من میگذره ..........
حالا وبلاگ ام البنین با بازدید روزانه به طور متوسط ۱۳۰ بازدید از جایگاه خوبی بین وبلاگهای مدارس برخورداره . خیلی ها به وبلاگ ام البنین افتخار می کنن خیلی ها هم براش حسودی می کنن خیلی من را بیکار جلوه می دن و خیلی ها هم پر کار خیلی ها تشویقم می کنن و خیلی ها هم دلسردم می کنن .....
اما اینها مهم نیست
مهم اینه که هر وقت سراغ وبلاگ ام البنین میرم۴ ای ۷ نفر آنلاینن
مهم اینه که تو این مدت دوستهای اینترنتی خیلی خوبی پیدا کردم
مهم اینه که الان چهار تا وبلاگ دارم و برا دو تا سایت هم مطلب می دم
مهم اینه که مطالب وبلاگم مفید بوده و مخاطب را به خودش جذب کرده
مهم اینه که تونستم با تمام مشکلات به کارم ادامه بده
مهم اینه که تنها مدرسه ایی که تو سطح منطقه راحت و بدون هیچ مانعی ۴ دستگاه کامپیوتر را در اختیار دانش آموزان قرار می ده ام البنینه
مهم اینه که وقتی یه جلسه ای هست یا یه کلاس ضمن خدمت یا یکی از استان برا بازدید یا جلسه میاد همه دوست دارن ببینن ملک محمد کیه ... ام البنین کجاست .........
مهم اینه که ام البنین یک ساله شد.
تولدت مبارک عزیزم

پی نوشت : به نوشته ی آقای ناظم الرعایا با عنوان تولد وبلاگ ام البنین مبارک باد هم مراجعه کنید
و با تشکر از ایشان
بعد از مدتهای بسیار بسیار طولانی دیروز فرصت شد تا به اتفاق همسر مهربان
و دختر نازنین
به کوهپیمایی برویم : ( کوه صفه )
نمی دونم تا حالا رفتید کوه صفه اصفهان یا نه اما اگه اصفهانی باشید حتما یک دفعه را اونجا رفتید .
با اینکه فاصله ای نیست از منزل ما تا پارک صفه اما مشغله کاری نمیزاره که زود زود بریم شاید سالی یکی دو مرتبه .
اما دیروز برا این کار یه عالمه وقت و انرژی گذاشتیم .
و چون وقت زیادی برا این کار گذاشته بودیم سعی کردیم تا همه اطراف و اکناف کوه را بررسی کنیم
البته محیط خیلی خیلی بزرگیه
اما ما از رو نرفتیم
.........
یه موقع فکر نکنید از تله کابین استفاده کردیما
نه ... نه
با پای پیاده رفتیم و جاتون هم خیلی خیلی خالی بود
یه کوله پشتی سبک و یه بطری آب و یه کم تنقلات![]()
خوب هر چقدر بالاتر می رفتی بیشتر احساس لذت و بزرگی میکردی و وقتی اصفهان به اون بزرگی و با عظمتی را ریز ریز زیر پات می دیدی دیگه با هیچ احساسی نمی تونستی عوضش کنی
اما خوب وقتی رسیدیم اون بالا یه جمله روی یه تابلو احساسم را یه کم ازم گرفت :
پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است
و وقتی که می رسیدی به شهدای گمنام تازه اونجاست که دلت میخواد فقط بشینی
فقط بشینی و آروم در کنارشون شعر بخونی باهاشون حرف بزنی و اشک بریزی
اونجاست که همه ی دل تنگی ها به سراغت میاد
و حتی اشک هم دیگه جرات تو چشم موندن را نداره میخواد پرواز کنه و بیاد خودش را رها کنه رو مزار
بگذریم .....................
.
.
وقتی گوشه و کنار پارک را بررسی کارشناسانه
می کردیم پشت باغ وحش یه چیزی دیدم که هنوز تو فکرشم
تعداد زیادی الاغ بیچاره برای خوراک شیرهای تو قفس ها که تعداشون هم کم نبودن برای مرگ آماده بودند
نمی دونم چرا اینقدر دلم برا اون الاغها ( ببخشید خرها ) سوخت![]()
![]()
واقعا نمی دونم چرا از جلوی چشمام کنار نمی رن
نمی دونم دلم برا مظلومیت اون الاغها سوخت یا برا خری شون
واقعا نمی دونم
این هم عکسشون که فوری با موبایلم گرفتم :
