تبليغاتX
دل نوشته های یک خانم مدیر
فقط با ده درصد صرفه جویی در مصرف آب بحران کم آبی امسال را پشت سر بگذاریم .


دل نوشته های یک خانم مدیر








در تمام طول مسیر نبودن با تو

آسمان بلندتر از همیشه

زمین گسترده تر از قبل

درختها سرسبز تر از همیشه

و دریا آرام و پر آب تر از قبل بود

اما هیچکدام  بودن من برایشان مهم نبود

همچنان که برای تو

در نبودنت لاشخورها به سراغم آمدند

انگار می فهمیدند که تنهایم

گویی می دیدند که بی کس شده ام

گریه ی کودکانه ام را می شنیدند

و نبودنت را حس می کردند

کاش بودی و می شنیدی صدای نیازم را

کاش بودی و می دیدی لبخند خشکیده بر لبانم را

کاش در تمام کوچه پس کوچه های تنهایی ام

نظاره گرم بودی

بی تابی ام را می دیدی

و معنای عشق را می فهمیدی

کاش بی تابی ام را می دیدی و حسش میکردی

و اینگونه تنهایم نمی گذاشتی

آه چه می گویم تو که نخوانده همه را آگاهی

مهربانم

چرا بر من اینگونه حکم راندی

بگو به کدامین گناه گرفتار خشمت شدم

و به کدامین خطا از درگاهت رانده شدم

بگذار هر شب قربانی شوم بر آستان معبد جادویی ات

و هر شب با خیال وصال تو

شب را به صبح برسانم

با من بمان

ای صمیمی ترین

و برگشتنم را به سویت پذیرا باش

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


آخی بالاخره این کلاسهای ضمن خدمت ما تموم شد

این روزها به خاطر همین کلاسهای ضمن خدمت و بعضی عوامل ناشناخته دیگر تب وبلاگی بدجور توی مدرسه ما شیوع پیدا کرده

منم برا اینکه همکارهام تشویق بشن و کارشون را ادامه بدن آدرس وبلاگهای همکارهام را براتون میزارم

خوب این مهم نیست که همهشون تازه کارن مهم اینه که کارشون را ادامه بدن

این هم آدرس وبلاگهای همکارهای عزیز من در ام البنین

http://fatima1387.blogfa.com/

http://pbra.blogfa.com/

http://amoozesh2009.blogfa.com/

http://aghababaee1.blogfa.com/

http://mirsafaee.blogfa.com/

این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه و امروز هم یکی از اون روزهای وحشتناک بود

شلوغی و حجم کارها یک طرف

و دلخوری هایی که شاید به خاطر حجم زیاد کارها و خستگی مدیر بیچاره باشه هم یک طرف

نمی دونم چه انتظاری از یه آدم دارن که مثل خودشون از پوست و گوشته و استخون ؟؟؟؟؟

خسته میشه ........... عصبی میشه

و تو عصبانیت هم یه چیزی میگه

درسته که من باید صبوریم از اطرافیانم بیشتر باشه

اما چقدر صبوری کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر صبر کنم تا .........

بگذریم

 آقای مولوی منو به مسابقه دعوت کردن

منم با همه ی گرفتاری هام به شرطی تو مسابقه شرکت می کنم که برنده اعلام بشم

این جواب مسابقه آقای مولوی :

سه تا کلمه هست که شاید به من انرژی بده

خدا -  خانواده  - شنبه

وقتی دلتنگ خدا میشم فقط با حرف زدن با اون آروم میشم و خانواده ام هم بهترین و بیشترین انرژی را به من میدن ......... خیلی دوستشون دارم

و روز شنبه را هم از همه روزهای هفته بیشتر دوست دارم چون شروعه آغازه و اول یه هفته خوبه

برا من همیشه شنبه ها نوید یه زندگی خوبه ........من شنبه را هم خیلی دوست دارم

پی نوشت ۱ :

پیرو پی نوشت پست قبلی به اطلاع می رساند که به سلامت از دوراهی انتخاب گذر کردم

و امروز ............

و حالا در مسیر مستقیم هستم تا خدا چه خواهد .....

پی نوشت ۲ :

یارب نظر تو برنگردد هرگز

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


دیروز با همکاری شهرداری زاینده رود تو سالن دانشگاه پیام نور شهرمون یه همایش برگزار کردیم با عنوان :

همایش مطالعه - موفقیت

حالا بماند که چقدر مشکلات داشت برگزاری این همایش و چقدر افراد محترم که با ما همکاری نکردن

و ............

البته ما از اول سال با دادن کتاب نردبان موفقیت آقای حسامی به بچه ها و اجباری کردن تدریس این کتاب در درس پرورشی زمینه اجرای همایش را مهیا کرده بودیم .

و اما یکی از استادان دانشگاه که به دعوت ما اومده بود نکات خوبی برای بچه ها ارائه دادند .

و من هم بعضی هاشون را یادداشت کردم بخونید شاید براتون مفید باشه :

۱- بعضی از کتابها ارزش ورق زدن را هم ندارند.

۲- همه ما باید هنری داشته باشیم به نام هنر کتاب نخواندن یعنی هر کتابی را نخوانیم.

۳- جدیدترین کتابها لزوما بهترین کتابها نیستند .

۴- تا به یه کتاب ناماکول رسیدید آن را کنار بگذارید .

۵- دانشمند ترین آدمها لزوما پرخوان ترین آنها نیستند .

۶- بعضی از کتابها را باید یک بار خواند ولی با بعضی دیگر باید یک عمر زندگی کرد .

این هم چند نکته برای علامت گذاری در کتاب

۱- در حین خواندن ننویسید فقط علامت بگذارید.

۲- انتخابگر خوبی باشیم (چیزهای خوب را انتخاب کنیم )

۳- تمیز کار کنیم .

۴- مطالب مشابه را به هم ارجاع دهیم .

5- مرتب و با قاعده و با قانون مشخص خط بکشیم .

6- اظهار نظرات شخصی مان را در کنار مطلب حتما بنویسیم .

در ضمن

اون پیوند جدید تو پیوندهام وبلاگ همون استاد دانشگاه است که برای همایش اومده بود صدرا

پی نوشت :

چند روزه که تو دو راهی انتخاب موندم ، یکیه که منو چند روزه گذاشته تو منگنه نه دلم میاد نفرینش کنم نه طاقت این کارهاش را دارم

دعا کنید زودتر از این وضع خلاص شم .........

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


چند روز پیش چند تا از دانش آموزان به اصطلاح تنبل که حال درس خودن را ندارن صدا زدیم تو دفتر

و

دعواشون کردیم

تا یه کم بجنبن و آخر سالیه یه حرکتی به خودشون بدن بلکه فرجی بشه و نمراتشون خوب بشه

وای همه شون گریه افتادن

و قول دادن که درس بخونن و ..................

همه شون غیر از لیلا

لیلا هیچ عکس العملی نشون نداد

حتی یه ذره هم قیافه ی همیشه آرومش به هم نریخت

وای حتی یه پلک هم نزد

یه قطره اشک هم نریخت

اما

وقتی زنگ خورد و رفت خونه دیگه نیومد مدرسه

آره دیگه نیومد مدرسه

 لیلا به خاطر اینکه من اونو آورده بودم تو دفتر آموزشگاه و دعواش کرده بودم .....

دیگه نمی یاد مدرسه

حالا سه چهار روزه دستم بند این لیلاست

از یه طرف خونه شون زنگ می زنم از یه طرف به محل کار باباش

نه مامان از پس این دختر بر میاد نه بابا

لازم به ذکره که این دختر من یه کم دیر آموز هم هست

حالا امروز یه حربه جدید به کار بردم:

گفتم ازت شکایت می کنم

شاید فردا بیادش

امیدوارم که زودتر این لیلا از خر شیطون پیاده بشه و بیاد آخر سالیه سر کلاس

اما

چرا دیگه نمیشه دانش آموزان را دعوا کرد؟؟

چرا باید هولشون بدیم تا درس بخونن؟؟؟

یعنی باید بهش التماس میکردم که درس بخونه ؟؟؟

باید نازش را می کشیدم ؟؟؟؟

یا چون من هیچ وقت دعواشون نمی کنم حالا براش خیلی گرون تموم شده ؟؟؟

وای نمی دونم دیگه از دستش کلافه شدم

بازم براتون از لیلا می نویسم .................

 

پی نوشت :

امروز لیلا به مدرسه اومد (۲۲/ ۲ /۸۷ ) 

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


مرا رها بکن

مرا رها بکن از این قفس

از این وجود بی وجود

مرا رها بکن ز تن

ز خاطرات ناتمام

مرا دمی رها بکن

قسم ........ قسم

به پاکی و صداقت بهار

به عشق نور و آینه

مرا دمی رها بکن

رها بکن ز عشق

ز خاطره

جدایی و غروب بی کسی

ترا قسم به پاکی و صداقت بهار

رها بکن

به خستگی و کم صبوری دلم

تو رحم کن

مرا رها بکن ............................. رها بکن

+ نگاشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


سلام

اول   اینکه: تشکر می کنم از همه عزیزانی که هرکدومشون به طریقی روز معلم را به من تبریک گفتن .

اونهایی که پیامک دادن

اونهایی که ایمیل فرستادند

اونهایی که تو قسمتهای نظر بدهید نظر برام نوشتند

اونهایی که نظر خصوصی نوشتند

اونهایی که برام با حس قشنگشون شعر گفتن

و اونهایی که تلفنی یا حضوری تبریک گفتن

حتی از دوستی که تصمیم گرفتم دیگه باهاش حرف نزنم اما چند بار این روز را به من تبریک گفت

ممنونم از همه ممنونم

دوم اینکه : از پنج شنبه و جمعه گذشته تا ..... یه کلاس ضمن خدمت جدید میرم با عنوان فناوری نوین آموزشی

استادمون ......... نه معلممون .......... نه مربی مون........

در مورد آموزش ساخت سی دی های آموزشی بهمون درس میده

از روز اول که از ما چند نفر که از ام البنین می اومدیم بدش اومد

از بس خندیدیم و حرف زدیم و سر به سر  معلممون گذاشتیم

آخه میخواد به ما ساخت ایمیل  و فرستادن ایمیل و وبلاگ و.... آموزش بده

معلممون نمی دونه که ما چند نفر دوره  ۴۸ ساعته محتوای الکترونیکی ( تولید سی دی های آموزشی ) را گذروندیم و هر کدوممون یک پروژه هم تحویل دادیم ..............

هرکدوم سه چهار تا ایمیل داریم

بابا ما وبلاگ داریم

چی میخوای به ما یاد بدی؟؟؟؟

ما هم شده بودیم عین این دانش آموزای بیش فعال که نمی تونن تو کلاس درس بشینن

آی خدا ........

و  معلممون هم فکر می کرد راستی راستی ما دانش آموزیم

اصلا احساس نمی کرد که بابا ما همکارشیم

اون هم همکارهایی با سابقه کار بیشتر از اون

منم تصمیم گرفتم این پنج شنبه که میریم کلاس آدرس یکی از وبلاگهام رو بهش بدم

شیطونم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

سوم اینکه : روز معلم و امروز رفتم داخل کلاسها و به دبیرام یکی یه شاخه گل رز قرمز خوشگل تقدیم کردم و از زحمتهاشون تشکر کردم .

البته زحمتهاشون با هزارتا از این شاخه گلها هم قابل جبران نیست

من فقط عشقم را نشون دادم

و چهارم اینکه :

این متن را یه عزیز برام فرستاده شمام بخونید قشنگه

روز معلم که می آید دلمان می خواهد تمام بهار را در یک گلدان بکاریم و برای تو هدیه بیاوریم

دلمان می خواهد ستاره ها را بچینیم و نثار قدمهای مهربانت نماییم

دلمان می خواهد که به نوعی بر زحماتت ارج نهاده و توفیق روز افزون بریت آرزو نماییم

......................

روزت مبارک و روزگارت به کام

بدرود

 

+ نگاشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


تقدیم با عشق

تقدیم به تمام معلمهای عاشق

آنهایی که صبح با عشق بیدار میشوند

با عشق به مدرسه می روند

با عشق تدریس می کنند

با عشق  نگاه می کنند

با عشق صحبت می کنند

و

با عشق شب را تا به صبح به پایان می رسانند

به امید دیدن دانش آموزانشان

و

به امید رفتن دوباره به کلاس درسشان

 

 

معلم عزیزم دوستت دارم

روزت مبارک

 

و خوب است یادی هم بکنیم از

بازنشستگان عزیز

آنهایی که دلشان برای کلاس رفتن می تپد

و عشق به دانش آموز و محرومیتشان از تدریس

 این روزها را برایشان سخت کرده

آنهایی که دیگر نمی توانند در کلاس درس حاضر شوند

زحمت کشان و پیشکوتان آموزش و پرورش

روزتان مبارک

زحماتتان را می ستاییم .

 

 

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


آه ای خدای مهربان

تنهاترین تنها منم

دلتنگم و دلتنگی ام

جانم رساند بر لبم

من بیستون را کنده ام

با تیشه ای از عشق تو

اما خدایا باز هم

فریادهایم در گلوست

دیریست عشق سبز من

دیریست شبگرد دلم

از یاد برده راه را

از یاد برده ماه را

کم رنگ تر از لحظه ام

شیدا تر از پروانه ام

سنگ صبورم را رسان

آن مهربان بی وفا
+ نگاشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


امروز جشنواره الگوهای برتر مدیریت بود و من برای اولین بار در این جشنواره شرکت کردم .

با یک طرح نو با عنوان فعالیتهای مکمل و فوق برنامه

به دلیل اینکه پاور پوینت طرحم اون چیزی که می خواستم نشده بود تو جمع طرحم را مطرح نکردم .

اما پرینت طرح و سی دی محتوی طرح را تحویل دادم .

از طرح من خیلی خوششون اومده بود و خیلی هم التماس کردند که با دیتا شو و ..... ارائه بدم

اما

اما من گفتم سی دی را نیاورده ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!

شرکت در این جشنواره ها خیلی مفیده

و اگه من می دونستم که اینقدر به تجربه ام اضافه میشه هرسال شرکت می کردم

همکارهای شرکت کننده ام طرحهای جالب را ارائه دادند

اما خوب بعضی هاشون هم پروژه هاشون تکراری بود و چیزی برای اضافه کرده تجربه نداشت .

بگذریم

و مطلب دیگه این که :

نمی دونم چرا بعضی ها اینقدر راحت دروغ میگن ؟!؟!؟!؟!؟!؟!

امروز دروغهای افسانه را که میشنیدم کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم .....

همینطور تو چشمهای من نگاه می کرد و دروغ می گفت !!!!!!

اما هیچی بهش نگفتم

آخه احساس کردم با گفتن این دروغها آروم میشه

البته امیدوارم که شب آرامشش همچنان آروم  آروم باشه

شاید به گفتن دروغ عادت کرده

اما نمی دونه که من خیلی وقته به دروغ هاش عادت کردم

خیلی وقته ...........

+ نگاشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


بچه دبستانی که بودم همه عشقم روز معلم بود

پول تو جیبی هام رو برای اون روز جمع می کردم و با بضاعت کمم هدیه هایی کم شایدم در خور تهیه می کردم .

و با عشق به معلمم تقدیم می کردم .................. با عشق

کم کم بزرگتر که شدم

شاید دبیرستانی که بودم ، هدیه هام به شاخه هایی از گل تبدیل شدن

یک دفعه هم یادمه یه انشا خیلی قشنگ و پر احساس به معلمم تقدیم کردم

و دانشجو که شدم

فقط یه تبریک اما از سر عشق و علاقه هدیه ی روز معلمم بود :

 

( استاد عزیزم روزت مبارک )

 

اما

بعد که معلم شدم

دو سه سال اول خیلی ذوق می کردم .........

منتظر بودم  روز معلم بشه تا بچه ها بهم تبریک بگن ، گل بیارن ، هدیه برام بیارن و برام جشن بگیرن

اما فقط همون دو سه سال اول بود ........

و کم کم وقتی مدیر شدم از روز معلم متنفر شدم .

الان چند ساله که از روز معلم متنفرم  .... چند ساله

اینو همه همکارام می دونن

از روز معلم ،  از هدیه هاشون ، از جشن هایی که از سر رفع تکلیف می گیرن یا خودم برا دبیرام می گیرم

از هدیه هایی که می خرن  ، از هدیه هایی که خودم می خرم

از همه و همه بدم می یاد .

کاش دوباره اون روز ها بر می گشت

اون روزهایی که عشق دانش آموز به دبیرش عشق واقعی بود

اون روزهایی که از تو چشماشون می فهمیدی که چقدر دوستت دارن

و یا با نگاهت به معلمت عشقت رو می فهموندی

کاش دوباره دانش آموز می شدم

و به معلمم روز معلم رو تبریک می گفتم

دلم برا اون روزها تنگ شده

کاش معلم من دوباره منو به شاگردیش قبول می کرد ومنم شاگردش می شدم و  با عشق به معلمم  می گفتم :

 

معلم عزیزم روزت مبارک

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط ملک محمد  |