تبليغاتX
دل نوشته های یک خانم مدیر
فقط با ده درصد صرفه جویی در مصرف آب بحران کم آبی امسال را پشت سر بگذاریم .


دل نوشته های یک خانم مدیر








اولین بار بود که می خواستیم از هم جدا بشیم ........

تا حالا یک شب رو هم بدون اون نخوابیده بودم

خیلی اضطراب داشتم . دو سه شب بود از هولم نمی تونستم بخوابم

از یک طرف اضطراب اردو اون هم اردوی خارج از استان

و از طرف دیگه هم استرس جدایی

خیلی به هم وابسته بودیم

با بغض و گریه خداحافظی کردیم

می دونستم که فقط یه شب می تونه تحمل کنه

بعدش حتما تب می کنه و مریض میشه

تجربه داشتم تو این زمینه

دائم تو اردو برام زنگ می زد

همه اش می گفت : کی میای ؟؟؟

با اینکه سرم با حدود چهل نفر دانش آموز و دبیر سرگرم بود

اما دائم تو فکرش بودم

شبها اصلا یه لحظه هم فکر و خیالش نمی ذاشت که آروم بخوابم

روزهای سختی رو تحمل می کردم

تا اینکه بالاخره اردو تموم شد

و  اومد دم اتوبوس به پیشوازم

با دو تا شاخه گل رز قرمز  همون چیزی که من عاشقشم : ( رز قرمز )

و وقتی با همه ی دلتنگی هاش  نذاشت جلوی بجه هایی که داشتن از تو اتوبوس نگاش می کردن بغلش کنم و بوسش کنم

فهمیدم که دیگه الهامم بزرگ شده

هم تحمل دوری منو داره و هم برا خودش خانومی شده

آخه خونه رو هم برا اومدن من آماده کرده بود

البته اگه مهربونی های مادرم و همسرم نبود هرگز الهام کوچولوی من نمی تونست این جدایی رو تحمل کنه

 

 

 

+ نگاشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


همه جور مشاعره دیده بودم الا مشاعره اینترنتی که به لطف خدا این را هم دیدم .

از طرف آقای حسامی مدیر وبلاگ  حسام سرا که از همکاران زرین شهری ام می باشند به مشاعره دعوت شدم .

به حافظ پناه بردم و تفال زدم  این شعر آمد :

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست ؟ 

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست ؟

جانا به حاجتی که ترا هست با خدا 

کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست؟

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم 

  آخر سوال کن که گدا را چه حاجتست؟

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست 

 در حضرت کریم تمنا چه حاجتست ؟

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست 

 چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست ؟

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

  اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست ؟

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست ؟

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست 

 احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست ؟

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار 

  میداندت وظیفه تقاضا چه حاجتست ؟

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود 

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجتست ؟

 

من هم از  آقای عابدی - خانم عطایی - سارای عزیزم - شیدا و شیما - آقای مولوی - آقای صادقی و حمید آقا دعوت می کنم تا با  خواندن شعری که یکی از کلمات خرابات - تماشا  و قلندر و یا محرم دل در بر داشته باشد در این مشاعره شرکت کنند .

 

+ نگاشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


من زائر چشمهای تو

تو زائر چشمهای من

چشمان تو پر از اندوه

چشمان من درخشنده از ذوق

تو در عمق اندیشه

من غرق تماشای تو

چشمان تو سلام می دهند

چشمان من می ترسند

تو زیباترین دلبستگی من برای بودن

و من

و من

و من تنها زائر چشمان تو

 

چقدر از هم دوریم .........................

 

خداحافظ

+ نگاشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


دارم برای اردوی خارج از استان ثبت نام می کنم .

دیروز یکی از دانش آموزام یه نامه چهار صفحه ای یواشکی بهم داد .

چند تا از جمله هاش رو براتون میزارم :

باعرض سلام و خسته نباشید ...............

راستش می خواستم در مورد اردو کمی صحبت کنم .خیلی دلم میخواهد در این اردو شرکت کنم اما مشکلات نمی گذارد . می دانید که اردو با شما و معلم ها و بچه ها و دوستان خیلی خوش میگذرد .

دوستان صمیمی من همه دیروز ۱۴ فروردین ماه ثبت نام کردند و امروز همه اش حرف از اردو می زدند

..............

همه از من می پرسیدند - س - تو هم میایی ؟؟ و من با غصه می گفتم بله . اما تا به خانه آمدم و موضوع را با خانواده در میان گذاشتم پدرم گفت : - س جان - دستم تنگ است و نمی توانم این مبلغ را برای تو جور کنم و ........

خیلی ناراحت شدم و التماس کردم اما دیدم واقعا نمی تواند .

خانم ملک محمد من مثل مادرم برای شما درد دل کردم ...............

به خدا برای آنکه شما بگویید آره اینقدر سر نماز دعا می کنم که نگو کاش پدرم وضع خوبی داشت تا لازم نبود من این نامه را بنویسم........

اگر هم نیامدم اردو طوری نیست به بچه ها می گویم خودم نخواستم ...........

و اینجا بود که اشک منو در آورد . . . . . . . . .

+ نگاشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


فرصتی دست داد تا سفری کوتاه به شهر بادگیرها داشته باشم .

اولین بار بود که به این شهر می رفتم ..............

شهر یزد بسیار زیبا با جاذبه های تاریخی فراوان و مردم بسیار مهربان و خونگرم .

تو این سفر سه روزه از خیلی جاها دیدن کردم که فقط فهرست وار می نویسم :

امامزاده سید جعفر و امام زاده جعفر - دروازه قرآن - میدان امیر چخماق و دیدنیهای زیاد این میدان - آب انبار ها - بادگیرهای قشنگش - کوچه پس کوچه های شهر - زورخانه - بازارها - مسجد جامع و چندتا مسجد دیگر - باغ بزرگ دولت آباد- نمایشگاه سوغات و صنایع دستی و کتاب - موزه آب - پارک علم و فن آوری - چند تا پارک و بوستان -

پارک شهر اردکان و موزه مردم شناسی و موزه رجال و بازار اردکان

هم شهر  یزد و هم اردکان خیلی قشنگ بودند .

یزد خیلی  دیدنی داشت اما فزصت ما کم

سوغاتی هاش که نگو

جاج بادومی - فطاب - باقلوا و ...........

شاید بشه گفت مهمترین چیزی که من تو یزد دیدم و برام خاطره شد برگزاری نماز جماعت توی بوستانها و پارکها بود. این کار قشنگشون خیلی برام جذاب بود مخصوصا که مردم توی پارک و مسافرها هم از این کار استقبال می کردند .

همینطور یه چیزی هم تو اردکان برام جالب بود :

و اون این بود که کمتر تابلو اداره ای تا مدرسه یا مطب دکتر و .............. میتونستی پیدا کنی که کلمه اردکان توش نباشه

مثل اینکه اردکانی ها از کلمه اردکانی که دنبال فامیلشون باشه یا بر سردرب کارخونه و یا مغازه و یا مطب دکترهاشون و ...... باشه خیلی خوششون میاد .

یه جورایی به شهرشون عشق می ورزند .

و نکته مهم دیگه این که با این که مسئولین شهرداری و مردم یزد و اردکان خیلی برا شهرشون زحمت می کشیدند

اما

اما

اما هیچ شهری رو به تمیزی شهر خودمون اصفهان ندیدم ........

امیدوارم یه بار دیگه قسمت بشه و به دیدن مردم گل و باصفای یزد برم

امیدوارم .......

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


تو اسفند ماه یه مطلب با عنوان فارا عطایی براتون گذاشته بودم .

فارا عطایی یه خانم مدیر مازندرانیه که

بقیه اش رو خودتون  اینجا  بخونید .

قرار بود براتون از دیدار دوباره ام با فارا بنویسم ............ پس بخونید :

بعد از چند ماه دوباره روز اول فروردین ۱۳۸۷ همدیگه رو ملاقات کردیم اون هم خونه ما

این دیدار ما تقریبا دو شبانه روز شد .

فارا با خانواده اش و با کلی هدیه به دیدنم اومده بود .

ماحصل این سفر ۴۵ ساعته به اصفهان برای اونها دیدن سی و سه پل - پل خواجو - باغ پرندگان - پارک صفه و بازار مسجد جامع بود .

فارا و خانواده اش از دیدن شهر تمیز ما حسابی خوشحال شدند.

خوب اونها خیلی برا رفتن عجله داشتند .

اما

اما همین که با عشق این همه راه رو برا دیدن من اومده بودند همینش خیلی برا من ارزش داشت .

هر دو تایی مون از اینکه بعد از چند ماه همدیگه رو می دیدیم خیلی خوشحال بودیم .

راستی فارا از خونه ما وبلاگش رو هم با عنوان   ایران تقدیم به دوست عزیزم  به روز کرد .

برید بخونیدش به من تقدیمش کرده .

امیدوارم اصفهان به فارا و خانواده اش خوش گذشته باشه

و یه نکته

شاید بشه گفت یکی از محسنات اینترنت دوستی با دوست های خوبه

دوست هایی که باعث پیشرفت آدمها می شن نه به زوال کشیدنشون

دوست هایی که ازشون درس یاد می گیری تبادل تجربه می کنی

دوست هایی که زندگی کردن رو ازشون یاد می گیری

دوست هایی که شاید نتونی یه لحظه هم بدون اونا سر کنی .............

این هم یه عکس یادگاری تو باغ پرندگان :

 

 فارای عزیزم ممنون که این همه راه رو برا دیدن من اومدی..........

+ نگاشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  | 


سلام

سال نو سال نو آوری و شکوفایی مبارک

اومدم فقط اینو بگم که با اینکه تعطیلات خیلی خوش میگذره

اما

اما

اما

دلم برا شاگردهام و دبیراشون و مدرسه ام تنگ شده

خیلی هم تنگ شده

خداحافظ

تعطیلات خوش بگذره

+ نگاشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت   توسط ملک محمد  |